شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 342 از 993

متن اصلی

که آن جای جنگست و خون ریختن چه با گیو و با رستم آویختن سرافراز گردان گیرنده شهر همه تیغ کین آب داده به زهر چو افراسیاب آن سخنها شنود برافروخت از بخت و شادی نمود ابر پهلوانان و بر موبدان بکرد آفرینی برسم ردان نویسندهٔ نامه را پیش خواند سخنهای بایسته چندی براند فرستادگان خواست از انجمن بنزدیک فغفور و شاه ختن فرستاد نامه به هر کشوری بهر نامداری و هر مهتری سپه خواست کاندیشهٔ جنگ داشت ز بیژن بدان گونه دل تنگ داشت دو هفته برآمد ز چین و ختن ز هر کشوری شد سپاه انجمن چو دریای جوشان زمین بردمید چنان شد که کس روز روشن ندید گله هرچ بودش ز اسبان یله بشهر اندر آورد یکسر گله همان گنجها کز گه تور باز پدر بر پسر بر همی داشت راز سر بدره ها را گشادن گرفت شب و روز دینار دادن گرفت چو لشکر سراسر شد آراسته بدان بی نیازی شد از خواسته ز گردان گزین کرد پنجه هزار همه رزم جویان سازنده کار بشیده که بودش نبرده پسر ز گردان جنگی برآورده سر بدو گفت کین لشکر سرفراز سپردم ترا راه خوارزم ساز نگهبان آن مرز خوارزم باش همیشه کمربستهٔ رزم باش دگر پنجه از نامداران چین بفرمود تا کرد پیران گزین بدو گفت تا شهر ایران برو ممان رخت و مه تخت سالار نو در آشتی هیچ گونه مجوی سخن جز بجنگ و بکینه مگوی کسی کو برد آب و آتش بهم ابر هر دوان کرده باشد ستم دو پر مایه بیدار و دو پهلوان یکی پیر و باهوش و دیگر جوان برفتند با پند افراسیاب برام پیر و جوان بر شتاب ابا ترگ زرین و کوپال و تیغ خروشان بکردار غرنده میغ پس آگاهی آمد به پیروز شاه که آمد ز توران بایران سپاه جفاپیشه بدگوهر افراسیاب ز کینه نیاید شب و روز خواب برآورد خواهد همی سر ز ننگ ز هر سو فرستاد لشکر بجنگ همی زهر ساید بنوک سنان که تابد مگر سوی ایران عنان سواران جنگی چو سیصد هزار بجیحون همی کرد خواهد گذار سپاهی که هنگام ننگ و نبرد ز جیحون بگردون برآورد گرد دلیران بدرگاه افراسیاب ز بانگ تبیره نیابند خواب ز آوای شیپور و زخم درای تو گویی برآید همی دل ز جای گر آید بایران بجنگ آن سپاه هژبر دلاور نیاید براه سر مرز توران به پیران سپرد سپاهی فرستاد با او نه خرد سوی مرز خوارزم پنجه هزار کمربسته رفت از در کارزار سپهدارشان شیدهٔ شیر دل کز آتش ستاند بشمشیر دل سپاهی بکردار پیلان مست که با جنگ ایشان شود کوه پست چو بشنید گفتار کاراگهان پراندیشه بنشست شاه جهان بکاراگهان گفت کای بخردان من ایدون شنیدستم از موبدان که چون ماه ترکان برآید بلند ز خورشید ایرانش آید گزند سیه مارکورا سر آید بکوب ز سوراخ پیچان شود سوی چوب چو خسرو به بیداد کارد درخت بگردد برو پادشاهی و تخت همه موبدان را بر خویش خواند شنیده سخن پیش ایشان براند نشستند با شاه ایران براز بزرگان فرزانه و رزم ساز چو دستان سام و چو گودرز و گیو چو شیدوش و فرهاد و رهام نیو چو طوس و چو رستم یل پهلوان فریبرز و شاپور شیر دمان دگر بیژن گیو با گستهم چو گرگین چون زنگه و گژدهم جزین نامداران لشکر همه که بودند شاه جهان را رمه ابا پهلوانان چنین گفت شاه که ترکان همی رزم جویند و گاه

شرح و بازنویسی ساده

بخش 342 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).