متن اصلی
چو دشمن سپه کرد و شد تیز چنگ
بباید بسیچید ما را بجنگ
بفرمود تا بوق با گاودم
دمیدند و بستند رویینه خم
از ایوان به میدان خرامید شاه
بیاراستند از بر پیل گاه
بزد مهره در جام بر پشت پیل
زمین را تو گفتی براندود نیل
هوا نیلگون شد زمین رنگ رنگ
دلیران لشکر بسان پلنگ
بچنگ اندرون گرز و دل پر ز کین
ز گردان چو دریای جوشان زمین
خروشی برآمد ز درگاه شاه
که ای پهلوانان ایران سپاه
کسی کو بساید عنان و رکیب
نباید که یابد بخانه شکیب
بفرمود کز روم وز هندوان
سواران جنگی گزیده گوان
دلیران گردنکش از تازیان
بسیچیدهٔ جنگ شیر ژیان
کمربسته خواهند سیصد هزار
ز دشت سواران نیزه گزار
هر آنکو چهل روزه را نزد شاه
نیاید نبیند بسر بر کلاه
پراگنده بر گرد کشور سوار
فرستاده با نامه شهریار
دو هفته برآمد بفرمان شاه
بجنبید در پادشاهی سپاه
ز لشکر همه کشور آمد بجوش
زگیتی بر آمد سراسر خروش
بشبگیر گاه خروش خروس
ز هر سوی برخاست آوای کوس
بزرگان هر کشوری با سپاه
نهادند سر سوی درگاه شاه
در گنجهای کهن باز کرد
سپه را درم دادن آغاز کرد
همه لشکر از گنج و دینار شاه
بسر بر نهادند گوهر کلاه
به بر گستوان و بجوشن چو کوه
شدند انجمن لشکری همگروه
چو شد کار لشکر همه ساخته
وزیشان دل شاه پرداخته
نخستین ازان لشکر نامدار
سواران شمشیر زن سی هزار
گزین کرد خسرو برستم سپرد
بدو گفت کای نامبردار گرد
ره سیستان گیر و برکش بگاه
بهندوستان اندر آور سپاه
ز غزنین برو تا براه برین
چو گردد ترا تاج و تخت و نگین
چو آن پادشاهی شود یکسره
ببشخور آید پلنگ و بره
فرامرز را ده کلاه و نگین
کسی کو بخواهد ز لشکر گزین
بزن کوس رویین و شیپور و نای
بکشمیر و کابل فزون زین مپای
که ما را سر از جنگ افراسیاب
نیابد همی خورد و آرام و خواب
الانان و غزدژ بلهراسب داد
بدو گفت کای گرد خسرو نژاد
برو با سپاهی بکردار کوه
گزین کن ز گردان لشکر گروه
سواران شایستهٔ کارزار
ببر تا برآری ز دشمن دمار
باشکش بفرمود تا سی هزار
دمنده هژبران نیزه گزار
برد سوی خوارزم کوس بزرگ
سپاهی بکردار درنده گرگ
زند بر در شهر خوارزم گاه
ابا شیدهٔ رزم زن کینه خواه
سپاه چهارم بگودرز داد
چه مایه ورا پند و اندرز داد
که رو با بزرگان ایران بهم
چو گرگین و چون زنگه و گستهم
زواره فریبرز و فرهاد و گیو
گرازه سپهدار و رهام نیو
بفرمود بستن کمرشان بجنگ
سوی رزم توران شدن بی درنگ
سپهدار گودرز کشوادگان
همه پهلوانان و آزادگان
نشستند بر زین بفرمان شاه
سپهدار گودرز پیش سپاه
بگودرز فرمود پس شهریار
چو رفتی کمر بستهٔ کارزار
نگر تا نیازی به بیداد دست
نگردانی ایوان آباد پست
کسی کو بجنگت نبندد میان
چنان ساز کش از تو ناید زیان
که نپسندد از ما بدی دادگر
سپنجست گیتی و ما برگذر
چو لشکر سوی مرز توران بری
من تیز دل را بتش سری
نگر تا نجوشی بکردار طوس
نبندی بهر کار بر پیل کوس
جهاندیده ای سوی پیران فرست
هشیوار وز یادگیران فرست
بپند فراوانش بگشای گوش
برو چادر مهربانی بپوش
بهر کار با هر کسی دادکن
ز یزدان نیکی دهش یاد کن