شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 348 از 993

متن اصلی

چو لهاک جنگی و فرشیدورد ابا سی هزار از دلیران مرد گرفتند بر میمنه جایگاه جهان سربسر گشت ز آهن سیاه چو زنگولهٔ گرد و کلباد را سپهرم که بد روز فریاد را برفتند با نیزه ور ده هزار بپشت سواران خنجرگزار برون رفت رویین رویینه تن ابا ده هزار از یلان ختن بدان تا دران بیشه اندر چو شیر کمینگه کند با یلان دلیر طلایه فرستاد بر سوی کوه سپهدار ایران شود زو ستوه گر از رزمگه پی نهد پیشتر وگر جنبد از خویشتن بیشتر سپهدار رویین بکردار شیر پس پشت او اندر آید دلیر همان دیده بان بر سر کوه کرد که جنگ سواران بی اندوه کرد ز ایرانیان گر سواری ز دور عنان تافتی سوی پیکار تور نگهبان دیده گرفتی خروش همه رزمگاه آمدی زو بجوش دو لشکر بروی اندر آورد روی همه نامداران پرخاشجوی چنین ایستاده سه روز و سه شب یکی را بگفتن نجنبید لب همی گفت گودرز گر پشت خویش سپارم بدیشان نهم پای پیش سپاه اندر آید پس پشت من نماند جز از باد در مشت من شب و روز بر پای پیش سپاه همی جست نیک اختر هور و ماه که روزی که آن روز نیک اخترست کدامست و جنبش کرا بهترست کجا بردمد باد روز نبرد که چشم سواران بپوشد بگرد بریشان بیابم مگر دستگاه بکردار باد اندر آرم سپاه نهاده سپهدار پیران دو چشم که گودرز رادل بجوشد ز خشم کند پشت بر دشت و راند سپاه سپاه اندآرد بپشت سپاه بروز چهارم ز پیش سپاه بشد بیژن گیو تا قلبگاه بپیش پدر شد همه جامه چاک همی بسمان بر پراگند خاک بدو گفت کای باب کارآزمای چه داری چنین خیره ما را بپای بپنجم فرازآمد این روزگار شب و روز آسایش آموزگار نه خورشید شمشیر گردان بدید نه گردی بروی هوا بردمید سواران بخفتان و خود اندرون یکی رابرگ بر نجنبید خون بایران پس از رستم نامدار نبودی چو گودرز دیگر سوار چینن تا بیامد ز جنگ پشن ازان کشتن و رزمگاه گشن بلاون که چندان پسر کشته دید سر بخت ایرانیان گشته دید جگر خسته گشستست و گم کرده راه نخواهد که بیند همی رزمگاه بپیرانش بر چشم باید فگند نهادست سر سوی کوه بلند سپهدار کو ناشمرده سپاه ستاره شمارد همی گرد ماه تو بشناس کاندر تنش نیست خون شد ازجنگ جنگاوران او زبون شگفت از جهاندیده گودرز نیست که او را روان خود برین مرز نیست شگفت از تو آید مرا ای پدر که شیر ژیان از تو جوید هنر دو لشکر همی بر تو دارند چشم یکی تیز کن مغز و بفروز خشم کنون چون جهان گرم و روشن هوا بگیرد همی رزم لشکر نوا چو این روزگار خوشی بگذرد چو پولاد روی زمین بفسرد چو بر نیزه ها گردد افسرده چنگ پس پشت تیغ آید و پیش سنگ که آید ز گردان بپیش سپاه که آورد گیردبدین رزمگاه ور ایدونک ترسد همی از کمین ز جنگ سواران و مردان کین بمن داد باید سواری هزار گزین من اندرخور کارزار برآریم گرد از کمینگاهشان سرافشان کنیم از بر ماهشان ز گفتار بیژن بخندید گیو بسی آفرین کرد بر پور نیو بدادار گفت از تو دارم سپاس تو دادی مرا پور نیکی شناس همش هوش دادی و هم زور کین شناسای هر کار و جویای دین بمن بازگشت این دلاور جوان چنانچون بود بچهٔ پهلوان چنین گفت مر جفت را نره شیر که فرزند ما گر نباشد دلیر

شرح و بازنویسی ساده

بخش 348 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).