شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 349 از 993

متن اصلی

ببریم ازو مهر و پیوند پاک پدرش آب دریا بود مام خاک ولیکن تو ای پور چیره سخن زبان بر نیا بر گشاده مکن که او کاردیدست و داناترست برین لشکر نامور مهترست کسی کو بود سودهٔ کارزار نباید بهر کارش آموزگار سواران ما گرد ببار اندرند نه ترکان برنگ و نگار اندرند همه شوربختند و برگشته سر همه دیده پرخون و خسته جگر همی خواهد این باب کارآزمای که ترکان بجنگ اندر آرند پای پس پشتشان دور ماند ز کوه برد لشکر کینه ور همگروه ببینی تو گوپال گودرز را که چون برنوردد همی مرز را و دیگر کجا ز اختر نیک و بد همی گردش چرخ را بشمرد چو پیش آید آن روزگار بهی کند روی گیتی ز ترکان تهی چنین گفت بیژن به پیش پدر که ای پهلوان جهان سربسر خجسته نیا را گر اینست رای سزد گر نداریم رومی قبای شوم جوشن و خود بیرون کنم بمی روی پژمرده گلگلون کنم چو آیم جهان پهلوان را بکار بیایم کمربستهٔ کارزار وزان لشکر ترک هومان دلیر بپیش برادر بیامد چو شیر که ای پهلوان رد افراسیاب گرفت اندرین دشت ما را شتاب بهفتم فراز آمد این روزگار میان بسته در جنگ چندین سوار از آهن میان سوده و دل ز کین نهاده دو دیده بایران زمین چه داری بروی اندرآورده روی چه اندیشه داری بدل در بگوی گرت رای جنگست جنگ آزمای ورت رای برگشتن ایدر مپای که ننگست ازین بر تو ای پهلوان بدین کار خندند پیر و جوان همان لشکرست این که از ما بجنگ برفتند و رفته ز روی آب و رنگ کزیشان همه رزمگه کشته بود زمین سربسر رود خون گشته بود نه زین نامداران سواری کمست نه آن دوده را پهلوان رستمست گرت آرزو نیست خون ریختن نخواهی همی لشکر انگیختن ز جنگ آوران لشکری برگزین بمن ده تو بنگر کنون رزم و کین چو بشنید پیران ز هومان سخن بدو گفت مشتاب و تندی مکن بدان ای برادر که این رزمخواه که آمد چنین پیش ما با سپاه گزین بزرگان کیخسروست سر نامداران هر پهلوست یکی آنک کیخسرو از شاه من بدو سر فرازد بهر انجمن و دیگر که از پهلوانان شاه ندانم چو گودرز کس را بجاه بگردن فرازی و مردانگی برای هشیوار و فرزانگی سدیگر که پرداغ دارد جگر پر از خون دل از درد چندان پسر که از تن سرانشان جدامانده ایم زمین را بخون گرد بنشانده ایم کنون تا بتنش اندرون جان بود برین کینه چون مار پیچان بود چهارم که لشکر میان دو کوه فرود آوریدست و کرده گروه ز هر سو که پویی بدو راه نیست براندیش کین رنج کوتاه نیست بکوشید باید بدان تا مگر ازان کوه پایه برآرند سر مگر مانده گردند و سستی کنند بجنگ اندرون پیشدستی کنند چو از کوه بیرون کند لشکرش یکی تیرباران کنم بر سرش چو دیوار گرد اندر آریمشان چو شیر ژیان در بر آریمشان بریشان بگردد همه کام ما برآید بخورشید بر نام ما تو پشت سپاهی و سالار شاه برآورده از چرخ گردان کلاه کسی کو بنام بلندش نیاز نباشد چه گردد همی گرد آز و دیگر که از نامداران جنگ نیاید کسی نزد ما بی درنگ ز گردان کسی را که بی نام تر ز جنگ سواران بی آرام تر ز لشکر فرستد بپیشت بکین اگر برنوردی برو بر زمین ترا نام ازان برنیاید بلند بایرانیان نیز ناید گزند وگر بر تو بر دست یابد بخون شوند این دلیران ترکان زبون

شرح و بازنویسی ساده

بخش 349 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).