شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 35 از 993

متن اصلی

چنان تیره شد روز روشن ز گرد تو گفتی که خورشید شد لاجورد ز کشور برآمد سراسر خروش همی کرشدی مردم تیزگوش خروشیدن تازی اسپان ز دشت ز بانگ تبیره همی برگذشت ز لشگر گه پهلوان تا دو میل کشیده دو رویه رده ژنده پیل ازان شصت بر پشتشان تخت زر به زر اندرون چند گونه گهر چو سیصد بنه برنهادند بار چو سیصد همان از در کارزار همه زیر برگستوان اندرون نبدشان جز از چشم ز آهن برون سراپردهٔ شاه بیرون زدند ز تمیشه لشکر بهامون زدند سپهدار چون قارن کینه دار سواران جنگی چو سیصدهزار همه نامداران جوشن وران برفتند با گرزهای گران دلیران یکایک چو شیر ژیان همه بسته بر کین ایرج میان به پیش اندرون کاویانی درفش به چنگ اندرون تیغهای بنفش منوچهر با قارن پیلتن برون آمد از بیشهٔ نارون بیامد به پیش سپه برگذشت بیاراست لشکر بران پهن دشت چپ لشکرش را بگرشاسپ داد ابر میمنه سام یل با قباد رده بر کشیده ز هر سو سپاه منوچهر با سرو در قلب گاه همی تافت چون مه میان گروه نبود ایچ پیدا ز افراز کوه سپه کش چو قارن مبارز چو سام سپه برکشیده حسام از نیام طلایه به پیش اندرون چون قباد کمین ور چو گرد تلیمان نژاد یکی لشکر آراسته چون عروس به شیران جنگی و آوای کوس به تور و به سلم آگهی تاختند که ایرانیان جنگ را ساختند ز بیشه بهامون کشیدند صف ز خون جگر بر لب آورده کف دو خونی همان با سپاهی گران برفتند آگنده از کین سران کشیدند لشکر به دشت نبرد الانان دژ را پس پشت کرد یکایک طلایه بیامد قباد چو تور آگهی یافت آمد چو باد بدو گفت نزد منوچهر شو بگویش که ای بی پدر شاه نو اگر دختر آمد ز ایرج نژاد ترا تیغ و کوپال و جوشن که داد بدو گفت آری گزارم پیام بدین سان که گفتی و بردی تو نام ولیکن گر اندیشه گردد دراز خرد با دل تو نشیند براز بدانی که کاریت هولست پیش بترسی ازین خام گفتار خویش اگر بر شما دام و دد روز و شب همی گریدی نیستی بس عجب که از بیشهٔ نارون تا بچین سواران جنگند و مردان کین درفشیدن تیغهای بنفش چو بینید باکاویانی درفش بدرد دل و مغزتان از نهیب بلندی ندانید باز از نشیب قباد آمد آنگه به نزدیک شاه بگفت آنچه بشنید ازان رزم خواه منوچهر خندید و گفت آنگهی که چونین نگوید مگر ابلهی سپاس از جهاندار هر دو جهان شناسندهٔ آشکار و نهان که داند که ایرج نیای منست فریدون فرخ گوای منست کنون گر بجنگ اندر آریم سر شود آشکارا نژاد و گهر به زرور خداوند خورشید و ماه که چندان نمانم ورا دستگاه که بر هم زند چشم زیر و زبر بریده به لشکر نمایمش سر بفرمود تا خوان بیاراستند نشستنگه رود و می خواستند بدان گه که روشن جهان تیره گشت طلایه پراگنده بر گرد دشت به پیش سپه قارن رزم زن ابا رای زن سرو شاه یمن خروشی برآمد ز پیش سپاه که ای نامداران و مردان شاه بکوشید کاین جنگ آهرمنست همان درد و کین است و خون خستنست میان بسته دارید و بیدار بید همه در پناه جهاندار بید کسی کو شود کشته زین رزمگاه بهشتی بود شسته پاک از گناه هر آن کس که از لشکر چین و روم بریزند خون و بگیرند بوم همه نیکنامند تا جاودان بمانند با فرهٔ موبدان

شرح و بازنویسی ساده

بخش 35 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).