شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 351 از 993

متن اصلی

اگر جنگ گردان بجویی همی سوی پهلوان چون بپویی همی ز گودرز دستوری جنگ خواه پس از ما بجنگ اندر آهنگ خواه بدو گفت هومان که خیره مگوی بدین روی با من بهانه مجوی تو این رزم را جای مردان گزین نه مرد سوارانی و دشت کین وزانجا بقلب سپه برگذشت دمان تا بدان روی لشکرگذشت بنزد فریبرز با ترجمان بیامد بکردار باد دمان یکی برخروشید کای بدنشان فروبرده گردن ز گردنکشان سواران و پیلان و زرینه کفش ترا بود با کاویانی درفش بترکان سپردی بروز نبرد یلانت بایران نخوانند مرد چو سالار باشی شوی زیردست کمر بندگی را ببایدت بست سیاوش رد را برادر توی بگوهر ز سالار برتر توی تو باشی سزاوار کین خواستن بکینه ترا باید آراستن یکی با من اکنون به آوردگاه ببایدت گشتن بپیش سپاه بخورشید تابان برآیدت نام که پیش من اندر گذاری تو گام وگر تو نیایی بحنگم رواست زواره گرازه نگر تاکجاست کسی را ز گردان بپیش من آر که باشد ز ایرانیان نامدار چنین داد پاسخ فریبرز باز که با شیر درنده کینه مساز چنینست فرجام روز نبرد یکی شاد و پیروز و دیگر بدرد بپیروزی اندر بترس از گزند که یکسان نگردد سپهر بلند درفش ار ز من شاه بستد رواست بدان داد پیلان و لشکر که خواست بکین سیاوش پس از کیقباد کسی کو کلاه مهی برنهاد کمر بست تا گیتی آباد کرد سپهدار گودرز کشواد کرد همیشه بپیش کیان کینه خواه پدر بر پدر نیو و سالار شاه و دیگر که از گرز او بی گمان سرآید بسالارتان بر زمان سپه را به ویست فرمان جنگ بدو بازگردد همه نام و ننگ اگر با توم جنگ فرمان دهد دلم پر ز دردست درمان دهد ببینی که من سر چگونه ز ننگ برآرم چو پای اندر آرم بجنگ چنین پاسخش داد هومان که بس بگفتار بینم ترا دسترس بدین تیغ کاندر میان بسته ای گیابر که از جنگ خود رسته ای بدین گرز جویی همی کارزار که بر ترگ و جوشن نیاید بکار وزآنجا بدان خیرگی بازگشت تو گفتی مگر شیر بدساز گشت کمربستهٔ کین آزادگان بنزدیک گودرز کشوادگان بیامد یکی بانگ برزد بلند که ای برمنش مهتر دیوبند شنیدم همه هرچ گفتی بشاه وزان پس کشیدی سپه را براه چنین بود با شاه پیمان تو بپیران سالار فرمان تو فرستاده کامد بتوران سپاه گزین پور تو گیو لشکرپناه ازان پس که سوگند خوردی بماه بخورشید و ماه و بتخت و کلاه که گر چشم من درگه کارزار بپیران برافتد برارم دمار چو شیر ژیان لشکر آراستی همی برزو جنگ ما خواستی کنون از پس کوه چون مستمند نشستی بکردار غرم نژند بکردار نخچیر کز شرزه شیر گریزان و شیر از پس اندر دلیر گزیند ببیشه درون جای تنگ نجوید ز تیمار جان نام و ننگ یکی لشکرت را بهامون گذار چه داری سپاه از پس کوهسار چنین بود پیمانت با شهریار که بر کینه گه کوه گیری حصار بدو گفت گودرز کاندیشه کن که باشد سزا با تو گفتن سخن چو پاسخ بیابی کنون ز انجمن به بیدانشی بر نهی این سخن تو بشناس کز شاه فرمان من همین بود سوگند و پیمان من کنون آمدم با سپاهی گران از ایران گزیده دلاور سران شما هم بکردار روباه پیر ببیشه در از بیم نخچیرگیر همی چاره سازید و دستان و بند گریزان ز گرز و سنان و کمند

شرح و بازنویسی ساده

بخش 351 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).