شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 353 از 993

متن اصلی

ز شادی دلیران توران سپاه همی ترگ سودند بر چرخ ماه چو هومان بیامد بدان چیرگی بپیچید گودرز زان خیرگی سپهبد پر از شرم گشته دژم گرفته برو خشم و تندی ستم بننگ از دلیران بپالود خوی سپهبد یکی اختر افگند پی کزیشان بد این پیشدستی بخون بدانند و هم بر بدی رهنمون ازان پس بگردنکشان بنگرید که تا جنگ او را که آید پدید خبر شد به بیژن که هومان چو شیر بپیش نیای تو آمد دلیر چو بشنید بیژن برآشفت سخت بخشم آمد آن شیر پنجه ز بخت بفرمود تا برنهادند زین بران پیل تن دیزهٔ دوربین بپوشید رومی زره جنگ را یکی تنگ بر بست شبرنگ را بپیش پدر شد پر از کیمیا سخن گفت با او ز بهر نیا چنین گفت مر گیو را کای پدر بگفتم ترا من همه دربدر که گودرز را هوش کمتر شدست بیین نبینی که دیگر شدست دلش پر نهیبست و پر خون جگر ز تیمار وز درد چندان پسر که از تن سرانشان جدا کرده دید بدان رزمگه جمله افگنده دید نشان آنک ترکی بیامد دلیر میان دلیران بکردار شیر بپیش نیا رفت نیزه بدست همی بر خروشید برسان مست چنان بد کزین لشکر رنامدار سواری نبود از در کارزار که او را بنیزه برافراختی چو بر بابزن مرغ بر ساختی تو ای مهربان باب بسیار هوش دو کتفم بدرع سیاوش بپوش نشاید جز از من که سازم نبرد بدان تا برآرم ز مردیش گرد بدو گفت گیو ای پسر هوش دار بگفتار من سربسر گوش دار تا گفته بودم که تندی مکن ز گودرز بر بد مگردان سخن که او کار دیده ست و داناترست بدین لشکر نامور مهترست سواران جنگی بپیش اندرند که بر کینه گه پیل را بشکرند نفرمود با او کسی را نبرد جوانی مگر مر ترا خیره کرد که گردن بدین سان برافراختی بدین آرزو پیش من تاختی نیم من بدین کار همداستان مزن نیز پیشم چنین داستان بدو گفت بیژن که گر کام من نجویی نخواهی مگر نام من شوم پیش سالار بسته کمر زنم دست بر جنگ هومان ببر وزآنجا بزد اسب و برگاشت روی بنزدیک گودرز شد پوی پوی ستایش کنان پیش او شد بدرد هم این داستان سربسر یاد کرد که ای پهلوان جهاندار شاه شناسای هر کار و زیبای گاه شگفتی همی بینم از تو یکی وگر چند هستم بهوش اندکی کزین رزمگه بوستان ساختی دل از کین ترکان بپرداختی شگفتی تر آنک از میان سپاه یکی ترک بدبخت گم کرده راه بیامد که یزدان نیکی کنش همی بد سگالید با بد تنش بیاوردش از پیش توران سپاه بدان تا بدست تو گردد تباه بدام آمده گرگ برگاشتی ندانم کزین خود چه پنداشتی تو دانی که گر خون او بی درنگ بریزند پیران نیاید بجنگ مپدار کو کینه بیش آورد سپه را برین دشت پیش آورد من اینک بخون چنگ را شسته ام همان جنگ او را کمر بسته ام چو دستور باشد مرا پهلوان شوم پیش او چون هژبر دمان بفرماید اکنون سپهبد به گیو مگر کان سلیح سیاوش نیو دهد مر مرا خود و رومی زره ز بند زره برگشاید گره چو بشنید گودرز گفتار اوی بدید آن دل و رای هشیار اوی ز شادی برو آفرین کرد سخت که از تو مگرداد جاوید بخت تو تا برنشستی بزین پلنگ نهنگ از دم آسود و شیران ز جنگ بهر کارزار اندر آیی دلیر بهر جنگ پیروز باشی چو شیر نگه کن که با او به آوردگاه توانی شدن زان پس آورد خواه

شرح و بازنویسی ساده

بخش 353 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).