شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 354 از 993

متن اصلی

که هومان یکی بدکنش ریمنست بورد جنگ او چو آهرمنست جوانی و ناگشته بر سر سپهر نداری همی بر تن خویش مهر بمان تا یکی رزم دیده هژبر فرستم بجنگش بکردار ابر برو تیرباران کند چون تگرگ بسر بر بدوزدش پولاد ترگ بدو گفت بیژن که ای پهلوان هنرمند باشد دلیر و جوان مرا گر بدیدی برزم فرود ز سر باز باید کنون آزمود بجنگ پشن بر نوشتم زمین نبیند کسی پشت من روز کین مرا زندگانی نه اندر خورست گر از دیگرانم هنر کمترست وگر بازداری مرا زین سخن بدان روی کآهنگ هومان مکن بنالم من از پهلوان پیش شاه نخواهم کمر زان سپس نه کلاه بخندید گودرز و زو شاد شد بسان یکی سرو آزاد شد بدو گفت نیک اختر و بخت گیو که فرزند بیند همی چون تو نیو تو تا چنگ را باز کردی بجنگ فروماند از جنگ چنگ پلنگ ترا دادم این رزم هومان کنون مگر بخت نیکت بود رهنمون گر این اهرمن را بدست تو هوش براید بفرمان یزدان بکوش بنام جهاندار یزدان ما بپیروزی شاه و گردان ما بگویم کنون گیو را کان زره که بیژن همی خواهد او را بده گر ایدنک پیروز باشی بروی ترا بیشتر نزد من آبروی ز فرهاد و گیوت برآرم بجاه بگنج و سپاه و بتخت و کلاه بگفت این سخن با نبیره نیا نبیره پر از بند و پر کیمیا پیاده شد از اسب و روی زمین ببوسید و بر باب کرد آفرین بخواند آن زمان گیو را پهلوان سخن گفت با او ز بهر جوان وزان خسروانی زره یاد کرد کجا خواست بیژن ز بهر نبرد چنین داد پاسخ پدر را پسر که ای پهلوان جهان سربسر مرا هوش و جان و جهان این یکیست بچشمم چنین جان او خوار نیست بدو گفت گودرز کای مهربان جز این برد باید بوی بر گمان که هر چند بیژن جوانست و نو بهر کار دارد خرد پیشرو و دیگر که این جای کین جستنست جهان را ز آهرمنان شستنست بکین سیاوش بفرمان شاه نشاید بپیوند کردن نگاه و گر بارد از ابر پولاد تیغ نشاید که دارم ما جان دریغ نشاید شکستن دلش را بجنگ بگوشیدنش جامهٔ نام و ننگ که چون کاهلی پیشه گیرد جوان بماند منش پست و تیره روان چو پاسخ چنین یافت چاره نبود یکی با پسر نیز بند آزمود بگودرز گفت ای جهان پهلوان بجایی که پیکار خیزد بجان مرا خود شب و روز کارست پیش چرا داد باید مرا جان خویش نه فرزند باید نه گنج و سپاه نه آزرم سالار و فرمان شاه اگر جنگ جوید سلیحش کجاست زره دارد از من چه بایدش خواست چنین گفت پیش پدر رزمساز که ما را بدرع تو ناید نیاز برانی که اندر جهان سربسر بدرع تو جویند مردان هنر چو درع سیاوش نباشد بجنگ نجویند گردنکشان نام و ننگ برانگیخت اسب از میان سپاه که آید ز لشکر به آوردگاه چو از پیش گودرز شد ناپدید دل گیو ز اندوه او بردمید پشیمان شد از درد دل خون گریست نگر تا غم و مهر فرزند چیست یکی بسمان برفرازید سر پر از خون دل از درد خسته جگر بدادار گفت ار جهان داوری یکی سوی این خسته دل بنگری نسوزی تو از جان بیژن دلم که ز آب مژه تا دل اندر گلم بمن بازبخشش تو ای کردگار بگردان ز جانش بد روزگار بیامد پراندیشه دل پهلوان پراز خون دل ازبهر رفته جوان بدل گفت خیره بیازردمش چرا خواسته پیش ناوردمش گر او را ز هومان بد آید بسر چه باید مرا درع و تیغ و کمر

شرح و بازنویسی ساده

بخش 354 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).