شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 355 از 993

متن اصلی

بمانم پر از حسرت و درد و خشم پر از آرزو دل پر از آب چشم وزانجا دمان هم بکردار گرد بپیش پسر شد بجای نبرد بدو گفت ما را چه داری بتنگ همی تیزی آری بجای درنگ سیه مار چندان دمد روز جنگ که از ژرف دریا برآید نهنگ درفشیدن ماه چندان بود که خورشید تابنده پنهان بود کنون سوی هومان شتابی همی ز فرمان من سر بتابی همی چنین برگزینی همی رای خویش ندانی که چون آیدت کار پیش بدو گفت بیژن که ای نیو باب دل من ز کین سیاوش متاب که هومان نه از روی وز آهنست نه پیل ژیان و نه آهرمنست یکی مرد جنگست و من جنگجوی ازو برنتابم ببخت تو روی نوشته مگر بر سرم دیگرست زمانه بدست جهانداورست اگر بودنی بود دل را بغم سزد گر نداری نباشی دژم چو بنشید گفتار پور دلیر میان بستهٔ جنگ برسان شیر فرودآمد از دیزهٔ راهجوی سپر داد و درع سیاوش بدوی بدو گفت گر کارزارت هواست چنین بر خرد کام تو پادشاست برین بارهٔ گامزن برنشین که زیر تو اندر نوردد زمین سلیحم همیدون بکار آیدت چو با اهرمن کارزار آیدت چو اسب پدر دید بر پای پیش چو باد اندر آمد ز بالای خویش بران بارهٔ خسروی برنشست کمربست و بگرفت گرزش بدست یکی ترجمان را ز لشکر بجست که گفتار ترکان بداند درست بیامد بسان هژبر ژیان بکین سیاوش بسته میان چو بیژن بنزدیک هومان رسید یکی آهنین کوه پوشیده دید ز جوشن همه دشت روشن شده یکی پیل در زیر جوشن شده ازان پس بفرمود تا ترجمان یکی بانگ برزد بران بدگمان که گر جنگ جویی یگی بازگرد که بیژن همی با تو جوید نبرد همی گوید ای رزم دیده سوار چه پویانی اسب اندرین مرغزار کز افراسیاب اندر آیدت بد ز توران زمین بر تو نفرین سزد بکینه پی افگنده و بدخوی ز ترکان گنهکارتر کس توی عنان بازکش زین تگاور هیون کت اکنون ز کینه بجوشید خون یکی برگزین جایگاه نبرد بدشت و در و کوه با من بگرد وگر در میان دو رویه سپاه بگردی بلاف از پی نام و جاه کجا دشمن و دوست بیند ترا دل اکنون کجا برگزیند ترا چو بشنید هومان بدو گفت زه زره را بکینم تو بستی گره ز یزدان سپاس و بدویم پناه کت آورد پیشم بدین رزمگاه بلشکر بران سان فرستمت باز که گیو از تو ماند بگرم و گداز سرت را ز تن دور مانم نه دیر چنان کز تبارت فراوان دلیر چه سودست کآمد بنزدیک شب رو اکنون بزنهار تاریک شب من اکنون یکی باز لشگر شوم بشبگیر نزدیک مهتر شوم وزآنجا دمان گردن افراخته بیایم نبرد ترا ساخته چنین پاسخ آورد بیژن که شو پست باد و آهرمنت پیشرو همه دشمنان سربسر کشته باد گر آواره از جنگ برگشته باد چو فردا بیایی به آوردگاه نبیند ترا نیز شاه و سپاه سرت را چنان دور مانم ز پای کزان پس بلشکر نیایدت رای وزآن جایگه روی برگاشتند بشب دشت پیکار بگذاشتند بلشکر گه خویش بازآمدند بر پهلوانان فراز آمدند همه شب بخواب اند آسیب شیب ز پیکارشان دل شده ناشکیب سپیده چو از کوه سربردمید شد آن دامن تیره شب ناپدید بپوشید هومان سلیح نبرد سخن پیش پیران همه یاد کرد که من بیژن گیو را خواستم همه شب همی جنگش آراستم یکی ترجمان را ز لشکر بخواند بگلگون بادآورش برنشاند

شرح و بازنویسی ساده

بخش 355 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).