شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 358 از 993

متن اصلی

چو آن دیده بانان ایران سپاه نگون یافتند آن درفش سیاه سوی پهلوان روی برگاشتند وزان دیده گه نعره برداشتند وزآنجا هیونی بسان نوند طلایه سوی پهلوان برفگند که بیژن بپروزی آمد چو شیر درفش سیه را سر آورده زیر چو دیوانگان گیو گشته نوان بهرسو خروشان و هر سو دوان همی آگهی جست زان نیوپور همی ماتم آورد هنگام سور چو آگاهی آمد ز بیژن بدوی دمان پیش فرزند بنهاد روی چو چشمش بروی گرامی رسید ز اسب اندر آمد چنان چون سزید بغلتید و بنهاد بر خاک سر همی آفرین خواند بر دادگر گرفتش ببر باز فرزند را دلیر و جوان و خردمند را وزآنجا دمان سوی سالار شاه ستایش کنان برگرفتند راه چو دیدند مر پهلوان را ز دور نبیره فرود آمد از اسب تور پر از خون سلیح و پر از خاک سر سرگرد هومان بفتراک بر بپیش نیا رفت بیژن چو دود همی یاد کرد آن کجا رفته بود سلیح و سر و اسب هومان گرد به پیش سپهدار گودرز برد ز بیژن چنان شاد شد پهلوان که گفتی برافشاند خواهد روان گرفت آفرین پس بدادار بر بران اختر و بخت بیدار بر بگنجور فرمود پس پهلوان که تاج آر با جامهٔ خسروان گهربافته پیکر و بوم زر درفشان چو خورشید تاج و کمر ده اسب آوریدند زرین لگام پری روی زرین کمر ده غلام بدو داد و گفت از گه سام شیر کسی ناورید اژدهایی بزیر گشادی سپه را بدین جنگ دست دل شاه ترکان بهم بر شکست همه لشکر شاه ایران چو شیر دمان و دنان بادپایان بزیر وز اندوه پیران برآورد خشم دل از درد خسته پر از آب چشم بنستیهن آنگه فرستاد کس که ای نامور گرد فریادرس سزد گر کنی جنگ را تیز چنگ بکین برادر نسازی درنگ بایرانیان بر شبیخون کنی زمین را بخون رود جیحون کنی ببر ده هزار آزموده سوار کمر بسته بر کینه و کارزار مگر کین هومان تو بازآوری سر دشمنان را بگاز آوری چو رفتی بنزدیک لشکر فراز سپه را یکی سوی هومان بساز بدو گفت نستیهن ایدون کنم که از خون زمین رود جیحون کنم دو بهره چو از تیره شب درگذشت ز جوش سواران بجوشید دشت گرفتند ترکان همه تاختن بدان تاختن گردن افراختن چو نستیهن آن لشکر کینه خواه بیاورد نزدیک ایران سپاه سپیده دمان تا بدانجا رسید چو از دیده گه دیده بانش بدید چو کارآگهان آگهی یافتند سبک سوی گودرز بشتافتند که آمد سپاهی چو کوه روان که گویی ندارند گویا زبان بران سان که رسم شبیخون بود سپهدار داند که آن چون بود بلشکر بفرمود پس پهلوان که بیدار باشید و روشن روان بخواند آن زمان بیژن گیو را ابا تیغ زن لشکر نیو را بدو گفت نیک اختر و کام تو شکسته دل دشمن از نام تو ببر هرک باید ز گردان من ازین نامداران و مردان من پذیره شو این تاختن را چو شیر سپاه اندر آورد به مردی بزیر گزین کرد بیژن ز لشکر سوار دلیران و پرخاشجویان هزار رسیدند پس یک بدیگر فراز دو لشکر پر از کینه و رزمساز همه گرزها بر کشیدند پاک یکی ابر بست از بر تیره خاک فرود آمد از کوه ابر سیاه بپوشید دیدار توران سپاه سپهدار چون گرد تیره بدید کزو لشکر ترک شد ناپدید کمانها بفرمود کردن بزه برآمد خروش از مهان و ز که چو بیژن به نستیهن اندر رسید درفش سر ویسگان را بدید

شرح و بازنویسی ساده

بخش 358 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).