شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 36 از 993

متن اصلی

هم از شاه یابند دیهیم و تخت ز سالار زر و ز دادار بخت چو پیدا شود پاک روز سپید دو بهره بپیماید از چرخ شید ببندید یکسر میان یلی ابا گرز و با خنجر کابلی بدارید یکسر همه جای خویش یکی از دگر پای منهید پیش سران سپه مهتران دلیر کشیدند صف پیش سالار شیر به سالار گفتند ما بنده ایم خود اندر جهان شاه را زنده ایم چو فرمان دهد ما همیدون کنیم زمین را ز خون رود جیحون کنیم سوی خیمهٔ خویش باز آمدند همه با سری کینه ساز آمدند سپیده چو از تیره شب بردمید میان شب تیره اندر خمید منوچهر برخاست از قلبگاه ابا جوشن و تیغ و رومی کلاه سپه یکسره نعره برداشتند سنانها به ابر اندر افراشتند پر از خشم سر ابروان پر ز چین همی بر نوشتند روی زمین چپ و راست و قلب و جناح سپاه بیاراست لشکر چو بایست شاه زمین شد به کردار کشتی برآب تو گفتی سوی غرق دارد شتاب بزد مهره بر کوههٔ ژنده پیل زمین جنب جنبان چو دریای نیل همان پیش پیلان تبیره زنان خروشان و جوشان و پیلان دمان یکی بزمگاهست گفتی به جای ز شیپور و نالیدن کره نای برفتند از جای یکسر چو کوه دهاده برآمد ز هر دو گروه بیابان چو دریای خون شد درست تو گفتی که روی زمین لاله رست پی ژنده پیلان بخون اندرون چنان چون ز بیجاده باشد ستون همه چیزگی با منوچهر بود کزو مغز گیتی پر از مهر بود چنین تا شب تیره سر بر کشید درخشنده خورشید شد ناپدید زمانه بیک سان ندارد درنگ گهی شهد و نوش است و گاهی شرنگ دل تور و سلم اندر آمد بجوش به راه شبیخون نهادند گوش چو شب روز شد کس نیامد به جنگ دو جنگی گرفتند ساز درنگ چو از روز رخشنده نیمی برفت دل هر دو جنگی ز کینه بتفت به تدبیر یک با دگر ساختند همه رای بیهوده انداختند که چون شب شود ما شبیخون کنیم همه دشت و هامون پر از خون کنیم چو کارآگهان آگهی یافتند دوان زی منوچهر بشتافتند رسیدند پیش منوچهر شاه بگفتند تا برنشاند سپاه منوچهر بشنید و بگشاد گوش سوی چاره شد مرد بسیار هوش سپه را سراسر به قارن سپرد کمین گاه بگزید سالار گرد ببرد از سران نامور سی هزار دلیران و گردان خنجرگزار کمین گاه را جای شایسته دید سواران جنگی و بایسته دید چو شب تیره شد تور با صدهزار بیامد کمربستهٔ کارزار شبیخون سگالیده و ساخته بپیوسته تیر و کمان آخته چو آمد سپه دید بر جای خویش درفش فروزنده بر پای پیش جز از جنگ و پیکار چاره ندید خروش از میان سپه بر کشید ز گرد سواران هوا بست میغ چو برق درخشنده پولاد تیغ هوا را تو گفتی همی برفروخت چو الماس روی زمین را بسوخت به مغز اندرون بانگ پولاد خاست به ابر اندرون آتش و باد خاست برآورد شاه از کمین گاه سر نبد تور را از دو رویه گذر عنان را بپیچید و برگاشت روی برآمد ز لشکر یکی های هوی دمان از پس ایدر منوچهر شاه رسید اندر آن نامور کینه خواه یکی نیزه انداخت بر پشت او نگونسار شد خنجر از مشت او ز زین برگرفتش بکردار باد بزد بر زمین داد مردی بداد سرش را هم آنگه ز تن دور کرد دد و دام را از تنش سور کرد بیامد به لشکرگه خویش باز به دیدار آن لشکر سرفراز به شاه آفریدون یکی نامه کرد ز مشک و ز عنبر سر خامه کرد نخست از جهان آفرین کرد یاد خداوند خوبی و پاکی و داد

شرح و بازنویسی ساده

بخش 36 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).