متن اصلی
تو دانی که با او نداریم پای
ایا فرخجسته جهان کدخدای
مگر خسرو آید بپشت سپاه
بسر بر نهد بندگانرا کلاه
ور ایدونک پیران کند دست پیش
بخواهد سپه یاور از شاه خویش
بخسرو رسد زان سپس آگهی
ک با او چه سازد ببختت رهی
و دیگر که از رستم دیو بند
ز لهراسب وز اشکش هوشمند
ز کردار ایشان به کهتر خبر
رساند مگر شاه پیروزگر
چو نامه بمهر اندر آورد و بند
بفرمود تا بر ستور نوند
تشستنگه خسروی ساختند
فراوان تگاور برون تاختند
بفرمود تا رفت پیشش هجیر
جوانی بکردار هشیار و پیر
بگفت آن سخن سربسر پهلوان
بپیش هشیوار پور جوان
بدو گفت کای پور هشیاردل
یکی تیز گردان بدین کاردل
اگر مر تو را نزد من دستگاه
همی جست باید کنونست گاه
چو بستانی این نامه هم در زمان
برو هم بکردار باد دمان
شب و روز ماسای و سر بر مخار
ببر نامهٔ من بر شهریار
بپدرود کردن گرفتش ببر
برون آمد از پیش فرخ پدر
ز لشکر دو تن را بر خویش خواند
سبکشان باسب تگاور نشاند
برون شد ز پرده سرای پدر
بهر منزلی بر هیونی دگر
خور و خواب و آرامشان بر ستور
چه تاریکی شب چه تابنده هور
بران گونه پویان براه آمدند
بیک هفته نزدیک شاه آمدند
چو از راه ایران بیامد سوار
کس آمد بر خسرو نامدار
پذیره فرستاد شماخ را
چه مایه دلیران گستاخ را
بپرسید چون دید روی هجیر
که ای پهلوان زادهٔ شیرگیر
درودست باری که بس ناگهان
رسیدی به نزدیک شاه جهان
بفرمود تا پرده برداشتند
باسبش ز درگاه بگذاشتند
هجیر اندر آمد چو خسرو بدوی
نگه کرد پیشش بمالید روی
بپرسید بسیار و بنشاندش
هزاران هجیر آفرین خواندش
ز گوهر یکی تاج پیروزه شاه
بسر بر نهادش چو رخشنده ماه
ز گودرز وز مهتران سپاه
ز هر یک یکایک بپرسید شاه
درود بزرگان بخسرو بداد
همه کار لشکر برو کرد یاد
بدو داد پس نامهٔ پهلوان
جوان خردمند روشن روان
نویسنده را پیش بنشاندند
بفرمود تا نامه برخواندند
چو برخواند نامه بخسرو دبیر
ز یاقوت رخشان دهان هجیر
بیاگند وزان پس بگنجور گفت
که دینار و دیبا بیار از نهفت
بیاورد بدره چو فرمان شنید
همی ریخت تا شد سرش ناپدید
بیاورد پس جامه زرنگار
چنانچون بود از در شهریار
همیدون ببردند پیش هجیر
ابا زین زرین ده اسب هژیر
بیارانش بر خلعت افگند نیز
درم داد و دینار و هرگونه چیز
ازان پس جو از جای برخاستند
نشستنگه می بیاراستند
هجیر و بزرگان خسروپرست
گرفتند یکسر همه می بدست
نشستند یک روز و یک شب بهم
همی رای زد خسرو از بیش و کم
بشبگیر خسرو سر و تن بشست
بپیش جهانداور آمد نخست
بپوشید نو جامهٔ بندگی
دو دیده چو ابری ببارندگی
دوتایی شده پشت و بنهاد سر
همی آفرین خواند بر دادگر
ازو خواست پیروزی و فرهی
بدو جست دیهیم و تخت مهی
بیزدان بنالید ز افراسیاب
بدرد از دو دیده فرو ریخت آب
وزآنجا بیامد چو سرو سهی
نشست از برگاه شاههنشهی
دبیر خردمند را پیش خواند
سخنهای بایسته با او براند
چو آن نامه را زود پاسخ نوشت
پدید آورید اندرو خوب و زشت
نخست آفرین کرد بر کردگار
کزو دید نیک و بد روزگار
دگر آفرین کرد بر پهلوان
که جاوید بادی و روشن روان