متن اصلی
خجسته سپهدار بسیار هوش
همه رای و دانش همه جنگ و جوش
خداوند گوپال و تیغ بنفش
فروزندهٔ کاویانی درفش
سپاس از جهاندار یزدان ما
که پیروز بودند گردان ما
از اختر ترا روشنایی نمود
ز دشمن برآورد ناگاه دود
نخست آنک گفتی که مر گیو را
بزرگان فرزانه و نیو را
بنزدیک پیران فرستاده ام
چه مایه ورا پندها داده ام
نپذرفت ازان پس خود او پند من
نجست اندرین کار پیوند من
سپهبد یکی داستان زد برین
چو دستور پیشین برآورد کین
که هر مهتری کو روان کاستست
ز نیکی ببخت بد آراستست
مرا زان سخن پیش بود آگهی
که پیران دل از کین نخواهد تهی
ولیکن ازان خوب کردار او
نجستم همی ژرف پیکار او
کنون آشکارا نمود این سپهر
که پیران بتوران گراید بمهر
کنون چون نبیند جز افراسیاب
دلش را تو از مهر او برمتاب
گر او بر خرد برگزیند هوا
بکوشش نروید ز خاراگیا
تو با دشمن ار خوب گویی رواست
از آزادگان خوب گفتن سزاست
و دیگر ز پیکار جنگ آوران
کجا یاد کردی به گرز گران
ز نیک اختر و گردش هور و ماه
ز کوشش نمودن بران رزمگاه
مرا این درستست کز کار کرد
تو پیروز باشی بروز نبرد
نبیره کجا چون تو دارد نیا
بجنگ اندرون باشدش کیمیا
ز شیران چه زاید مگر نره شیر
چنانچون بود نامدار و دلیر
به بیداد برنیست این کار تو
بسندست یزدان نگهدار تو
تو زور و دلیری ز یزدان شناس
ازو دار تا زنده باشی سپاس
سدیگر که گفتی که افراسیاب
سپه را همی بگذارند ز آب
ز پیران فرستاده شد نزد اوی
سپاهش بایران نهادست روی
همانست یکسر که گفتی سخن
کنون باز پاسخ فگندیم بن
بدان ای پر اندیشه سالار من
بهر کار شایستهٔ کار من
که او بر لب رود جیحون درنگ
نه ازان کرد کید بر ما بجنگ
که خاقان برو لشکر آرد ز چین
فراز آمدش از دو رویه کمین
و دیگر که از لشکران گران
پراگنده برگرد توران سران
بدو دشمن آمد ز هر سو پدید
ازان بر لب رود جیحون کشید
بپنجم سخن کگهی خواستی
بمهر گوان دل بیاراستی
چو لهراسب و چون اشکش تیزچنگ
چو رستم سپهبد دمنده نهنگ
بدان ای سپهدار و آگاه باش
بهر کار با بخت همراه باش
کزان سو که شد رستم شیرمرد
ز کشمیر و کابل برآورد گرد
وزان سو که شد اشکش تیزهوش
برآمد ز خوارزم یکسر خروش
برزم اندرون شیده برگشت ازوی
سوی شهر گرگان نهادست روی
وزان سو که لهراسب شد با سپاه
همه مهتران برگشادند راه
الانان و غز گشت پرداخته
شد آن پادشاهی همه ساخته
گر افراسیاب اندر آید براه
زجیحون بدین سو گذارد سپاه
بگیرند گردان پس پشت اوی
نماند به جز باد در مشت اوی
تو بشناس کو شهر آباد خویش
بر و بوم و فرخنده بنیاد خویش
بگفتار پیران نماند بجای
بدشمن سپارد نهد پیش پای
نجنباند او داستان را دو لب
که ناید خبر زو بمن روز و شب
بدان روز هرگز مبادا درود
که او بگذراند سپه را ز رود
بما برکند پیشدستی بجنگ
نبیند کس این روز تاریک و تنگ
بفرمایم اکنون که بر پیل کوس
ببندد دمنده سپهدار طوس
دهستان و گرگان و آن بوم و بر
بگیرد برآرد بخورشید سر
من اندر پی طوس با پیل و گاه
بیاری بیایم بپشت سپاه
تو از جنگ پیران مبر تاب روی
سپه را بیارای و زو کینه جوی
چو هومان و نستیهن از پشت اوی
جدا ماند شد باد در مشت اوی