متن اصلی
گر از نامداران ایران نبرد
بخواهد بفرما وزان برمگرد
چو پیران نبرد تو جوید دلیر
کمن بددلی پیش او شو چو شیر
به پیکار مندیش ز افراسیاب
بجای آرد دل روی ازو برمتاب
چو آید بجنگ اندرون جنگجوی
نباید که برتابی از جنگ روی
بریشان تو پیروز باشی بجنگ
نگر دل نداری بدین کار تنگ
چنین دارم اومید از کردگار
که پیروز باشی تو در کارزار
همیدون گمانم که چون من ز راه
بپشت سپاه اندر آرم سپاه
بریشان شما رانده باشید کام
به خورشید تابان برآورده نام
ز کاوس وز طوس نزد سپاه
درود فراوان فرستاد شاه
بران نامه بنهاد خسرو نگین
فرستاده را داد و کرد آفرین
چو از پیش خسرو برون شد هجیر
سپهبد همی رای زد با وزیر
ز بس مهربانی که بد بر سپاه
سراسر همه رزم بد رای شاه
همی گفت اگر لشکر افراسیاب
بجنباند از جای و بگذارد آب
سپاه مرا بگسلاند ز جای
مرا رفت باید همینست رای
همانگه شه نوذران را بخواند
بفرمود تا تیز لشکر براند
بسوی دهستان سپه برکشید
همه دشت خوارزم لشکر کشید
نگهبان لشکر بود روز جنگ
بجنگ اندر آید بسان پلنگ
تبیره برآمد ز درگاه طوس
خروشیدن نای رویین و کوس
سپاه و سپهبد برفتن گرفت
زمین سم اسبان نهفتن گرفت
تو گفتی که خورشید تابان بجای
بماند از نهیب سواران بپای
دو هفته همی رفت زان سان سپاه
بشد روشنایی ز خورشید و ماه
پراگنده بر گرد کشور خبر
ز جنبیدن شاه پیروزگر
چو طوس از در شاه ایران برفت
سبک شاه رفتن بسیچید تفت
ابا ده هزار از گزیده سران
همه نامداران و کنداوران
بنزدیک گودرز بنهاد روی
ابا نامداران پرخاشجوی
ابا پیل و با کوس و با فرهی
ابا تخت و با تاج شاهنشهی
هجیر آمد از پیش خسرودمان
گرازان و خندان و دل شادمان
ابا خلعت و خوبی و خرمی
تو گفتی همی برنوردد زمی
چو آمد به نزدیک پرده سرای
برآمد خروشیدن کرنای
پذیره شدندش سران سربسر
زمین پر ز آهن هوا پر ز زر
چو خیزد بچرخ اندرون داوری
ز ماه و ز ناهید وز مشتری
بیاراست لشکر چو چشم خروس
ابا زنگ زرین و پیلان و کوس
چو آمد بر نامور پهلوان
بگفت آنچ دید از شه خسروان
نوازیدن شاه و پیوند اوی
همی گفت از رادی و پند اوی
که چون بر سپه گستریدست مهر
چگونه ز پیغام بگشاد چهر
پس آن نامهٔ شهریار جهان
بگودرز داد و درود مهان
نوازیدن شاه بشنید ازوی
بمالید بر نامه بر چشم و روی
چو بگشاد مهرش بخواننده داد
سخنها برو کرد خواننده یاد
سپهدار بر شاه کرد آفرین
بفرمان ببوسید روی زمین
ببود آن شب و رای زد با پسر
بشبگیر بنشست و بگشاد در
همه نامداران لشگر پگاه
برفتند بر سر نهاده کلاه
پس آن نامهٔ شاه، فرخ هجیر
بیاورد و بنهاد پیش دبیر
دبیر آن زمان پند و فرمان شاه
ز نامه همی خواند پیش سپاه
سپهدار رزی دهان را بخواند
بدیوان دینار دادن نشاند
ز اسبان گله هرچ بودش به کوه
بلشکر گه آورد یکسر گروه
در گنج دینار و تیغ و کمر
همان مایه ور جوشن و خود زر
بروزی دهان داد یکسر کلید
چو آمد گه نام جستن پدید
برافشاند بر لشکر آن خواسته
سوار و پیاده شد آراسته
یکی لشکری گشن برسان کوه
زمین از پی بادپایان ستوه
دل شیر غران ازیشان به بیم
همه غرقه در آهن و زر و سیم