شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 364 از 993

متن اصلی

ز کشمیر وز کابل و قندهار شما را بود آن همه زین شمار وزان سو که لهراسب شد جنگجوی الانان و غر در سپارم بدوی ازین مرز پیوسته تا کوه قاف بخسرو سپاریم بی جنگ و لاف وزان سو که اشکش بشد همچنین بپردازم اکنون سراسر زمین وزان پس که این کرده باشم همه ز هر سو بر خویش خوانم رمه بسوگند پیمان کنم پیش تو کزین پس نباشم بداندیش تو بدانی که ما راستی خواستیم بمهر و وفا دل بیاراستیم سوی شاه ترکان فرستم خبر که ما را ز کینه بپیچید سر همیدون تو نزدیک خسرو بمهر یکی نامه بنویس و بنمای چهر چنین از ره مهر و پیکار من ز خون ریختن با تو گفتار من چو پیمان همه کرده باشیم راست ز من خواسته هرچ خسرو بخواست فرستم همه سربسر نزد شاه در کین ببندد مگر بر سپاه ازان پس که این کرده باشیم نیز گروگان فرستاده و داده چیز بپیوندم این هر و آیین و دین بدوزم بدست وفا چشم کین که بشکست هنگام شاه بزرگ ز بد گوهر تور و سلم سترگ فریدون که از درد سرگشته شد کجا ایرج نامور کشته شد ز من هرچ باید بنیکی بخواه ازان پس برین نامه کن نزد شاه نباید کزین خوب گفتار من بسستی گمانی برند انجمن که من جز بمهر این نگویم همی سرانجام نیکی بجویم همی مرا گنج و مردان از آن تو بیش بمردانگی نام از آن تو پیش ولیکن بدین کینه انگیختن به بیداد هر جای خون ریختن بسوزد همی بر سپه بر دلم بکوشم که کین از میان بگسلم سه دیگر که از کردگار جهان بترسم همی آشکار و نهان که نپسندد از ما بدی دادگر گزافه نبردارد این شور و شر اگر سر بپیچی ز گفتار من نجویی همه ژرف کردار من گنهکار دانی مرا بی گناه نخواهی بگفتار کردن نگاه کجا داد و بیداد نزدت یکیست جز از کینه گستردنت رای نیست گزین کن ز گردان ایران سران کسی کو گراید برگرز گران همیدون من از لشکر خویش مرد گزینم چو باید ز بهر نبرد همه یک بدیگر فرازآوریم سران را ز سر سوی گاز آوریم همیدون من و تو به آوردگاه بگردیم یک با دگر کینه خواه مگر بیگناهان ز خون ریختن بسایش آیند ز آویختن کسی کش گنهکار داری همی وزو بر دل آزار داری همی بپیش تو آرم بروز نبرد ببایدت پیمان یکی نیز کرد که بر ما تو گر دست یابی بخون شود بخت گردان ترکان نگون نیازاری از بن سپاه مرا نسوزی بر و بوم و گاه مرا گذرشان دهی تا بتوران شوند کمین را نسازی بریشان کمند وگر من شوم بر تو پیروزگر دهد مر مرا اختر نیک بر نسازم بایرانیان بر کمین نگیریم خشم و نجوییم کین سوی شهر ایران دهم راهشان گذارم یکایک سوی شاهشان ازیشان نگردد یکی کاسته شوند ایمن از جان وز خواسته ور ایدونک زینسان نجویی نبرد دگرگونه خواهی همی کار کرد بانبوه جویی همی کارزار سپه را سراسر بجنگ اند آر هران خون که آید بکین ریخته تو باشی بدان گیتی آویخته ببست از بر نامه بر بند را بخواند آن گرانمایه فرزند را پسر بد مر او را سر انجمن یکی نام رویین و رویینه تن بدو گفت نزدیک گودرز شو سخن گوی هشیار و پاسخ شنو چو رویین برفت از در نامور فرستاده با ده سوار دگر بیامد خردمند روشن روان دمان تا سراپردهٔ پهلوان چو رویین پیران بدرگه رسید سوی پهلوان سپه کس دوید

شرح و بازنویسی ساده

بخش 364 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).