شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 367 از 993

متن اصلی

تو بندیش هشیار و بگشای گوش سخن از خردمند مردم نیوش بدان کین چنین لشکر نامدار سواران شمشیرزن صدهزار همه نامجوی و همه کینه خواه بافسون نگردند ازین رزمگاه زمانه برآمد به هفتم سخن فگندی وفا را بسوگند بن بپیمان مرا با تو گفتار نیست خرد را روانت خریدار نیست ازیراک باهرک پیمان کنی وفا را بفرجام هم بشکنی بسوگند تو شد سیاوش بباد بگفتار بر تو کس ایمن مباد نبودیش فریادرس روز درد چه مایه بسختی ترا یاد کرد به هشتم که گفتی مرا تاج و تخت از آن تو بیشست مردی و بخت همیدون فزونم بمردان و گنج ولیکن دلم را ز مهرست رنج من ایدون گمانم که تا این زمان بجنگ آزمودی مرا بی گمان گرم بی هنر یافتی روز کین تو دانی کنون بازم از پس ببین بفرجام گفتی ز مردان مرد تنی چند بگزین ز بهر نبرد من از لشکر ترک هم زین نشان بیارم سواران مردم کشان که از مهربانی که بر لشکرم نخواهم که بیداد کین گسترم تو با مهربانی نهی پای پیش که دانی نهان دل و رای خویش بیازارد از من جهاندار شاه گر از یکدگر بگسلانم سپاه نهم آنک گفتی مبارز گزین که با من بگردد برین دشت کین یکی لشکری پرگنه پیش من پرآزار ازیشان دل انجمن نباشد ز من شاه همداستان کزیشان بگردم بدین داستان نخستین بانبوه زخمی چو کوه بباید زدن سر بر همگروه میان دو لشکر دو صف برکشید گر ایدونک پیروزی آید پدید وگرنه همین نامداران مرد بیاریم و سازیم جای نبرد ازین گفته گر بگسلی باز دل من از گفتهٔ خود نیم دلگسل ور ایدونک با من به آوردگاه بسنده نخواهی بدن با سپاه سپه خواه و یاور ز سالار خویش بژرفی نگه دار پیکار خویش پراگنده از لشکرت خستگان ز خویشان نزدیک و پیوستگان بمان تا کندشان پزشکان درست زمان جستن اکنون بدین کار تست اگر خواهی از من زمان درنگ وگر جنگ جویی بیارای جنگ بدان گفتم این تا بروز نبرد بما بر بهانه نبایدت کرد که ناگاه با ما بجنگ آمدی کمین کردی و بی درنگ آمدی من این کین اگر تا بصد سالیان بخواهم همانست و اکنون همان ازین کینه برگشتن امید نیست شب و روز بی دیدگان را یکیست چو آن پاسخ نامه گشت اسپری فرستاده آمد بسان پری کمر بر میان با ستور نوند ز مردان به گرد اندرش نیز چند فرود آمد از باره رویین گرد گوان را همه پیش گودرز برد سپهبد بفرمود تا موبدان زلشکر همه نامور بخردان بزودی سوی پهلوان آمدند خردمند و روشن روان آمدند پس آن پاسخ نامه پیش گوان بفرمود خواندن همی پهلوان بزرگان که آن نامهٔ دلپذیر شنیدند گفتار فرخ دبیر هش و رای پیران تنک داشتند همه پند او را سبک داشتند بگودرز بر آفرین خواند ورا پهلوان گزین خواندند پس آن نامه را مهر کرد و بداد برویین پیران ویسه نژاد چو از پیش گودرز برخاستند بفرمود تا خلعت آراستند از اسبان تازی بزرین ستام چه افسر چه شمشیر زرین نیام ببخشید یارانش را سیم و زر کرا در خور آمد کلاه و کمر برفت از در پهلوان با سپاه سوی لشکر خویش بگرفت راه چو رویین بنزدیک پیران رسید بپیش پدر شد چنانچون سزید بنزدیک تختش فرو برد سر جهاندیده پیران گرفتش ببر چو بگزارد پیغام سالار شاه بگفت آنچ دید اندران رزمگاه

شرح و بازنویسی ساده

بخش 367 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).