شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 368 از 993

متن اصلی

پس آن نامه برخواند پیشش دبیر رخ پهلوان سپه شد چو قیر دلش گشت پردرد و جان پرنهیب بدانست کآمد بتنگی نشیب شکیبایی و خامشی برگزید بکرد آن سخن بر سپه ناپدید ازان پس چنین گفت پیش سپاه که گودرز را دل نیامد براه ازان خون هفتاد پور گزین نیارامدش یک زمان دل ز کین گر ایدونک او بر گذشته سخن بنوی همی کینه سازد ز بن چرا من بکین برادر کمر نبندم نخارم ازین کینه سر هم از خون نهصد سر نامدار که از تن جدا شد گه کارزار که اندر بر و بوم ترکان دگر سواری چو هومان نبندد کمر چو نستیهن آن سرو سایه فگن که شد ناپدید از همه انجمن بباید کنون بست ما را کمر نمانم بایرانیان بوم و بر بنیروی یزدان و شمشیر تیز برآرم ازان انجمن رستخیز از اسبان گله هرچ شایسته بود ز هر سو بلشکر گه آورد زود پیاده همه کرد یکسر سوار دو اسبه سوار از پس کارزار سرگنجهای کهن برگشاد بدینار دادن دل اندر نهاد چو این کرده شد نزد افراسیاب نوندی برافگند هنگام خواب فرستاده ای با هش و رای پیر سخن گوی و گرد و سوار و دبیر که رو شاه توران سپه را بگوی که ای دادگر خسرو نامجوی کز آنگه که چرخ سپهر بلند بگشت از بر تیره خاک نژند چو تو شاه بر گاه ننشست نیز به کس نام شاهی نپیوست نیز نه زیبا بود جز تو مر تخت را کلاه و کمر بستن و بخت را ازان کس برآرد جهاندار گرد که پیش تو آید بروز نبرد یکی بنده ام من گنهکار تو کشیده سر از جان بیدار تو ز کیخسرو از من بیازرد شاه جزین خویشتن را ندانم گناه که این ایزدی بود بود آنچ بود ندارد ز گفتار بسیار سود اگر نیز بیند مرا زین گناه کند گردن آزاد و آید براه رسانم من اکنون بشاه آگهی که گردون چه آورد پیش رهی کشیدم بکوه کنابد سپاه بایرانیان بر ببستیم راه وزان سو بیامد سپاهی گران سپهدار گودرز و با او سران کز ایران ز گاه منوچهر شاه فزون زان نیامد بتوران سپاه به زیبد یکی جایگه ساختند سپه را دران کوه بنشاختند سپه را سه روز و سه شب چون پلنگ بروی اندر آورده بد روی تنگ نجستیم رزم اندران کینه گاه که آید مگر سوی هامون سپاه نیامد سپاهش ازان که برون سر پهلوانان ما شد نگون سپهدار ایران نیامد ستوه بهامون نیاورد لشکر ز کوه برادر جهاندار هومان من بکینه بجوشید ازین انجمن بایران سپه شد که جوید نبرد ندانم چه آمد بران شیرمرد بیامد بکین جستنش پور گیو بگردید با گرد هومان نیو ابر دست چون بیژنی کشته شد سر من ز تیمار او گشته شد که دانست هرگز که سرو بلند بباغ از گیا یافت خواهد گزند دل نامداران همه بر شکست همه شادمانی شد از درد پست و دیگر چو نستیهن نامدار ابا ده هزار آزموده سوار برفت از بر من سپیده دمان همان بیژنش کند سر در زمان من از درد دل برکشیدم سپاه غریوان برفتم به آوردگاه یکی رزم تا شب برآمد ز کوه بکردیم یک با دگر همگروه چو نهصد تن از نامداران شاه سر از تن جدا شد برین رزمگاه دو بهره ز گردان این انجمن دل از درد خسته بشمشیر تن بما بر شده چیره ایرانیان بکینه همه پاک بسته میان بترسم همی زانک گردان سپهر بخواهد بریدن ز ما پاک مهر وزان پس شنیدم یکی بدخبر کزان نیز برگشتم آسیمه سر

شرح و بازنویسی ساده

بخش 368 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).