شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 370 از 993

متن اصلی

ترا ای جهاندیدهٔ سرافراز نکردست یزدان بچیزی نیاز ز مردان وز گنج و نیروی دست همه ایزدی هرچ بایدت هست یکی نامور لشکری ده هزار دلیر و خردمند و گرد و سوار فرستادم اینک بنزدیک تو که روشن کند جان تاریک تو از ایرانیان ده وزینها یکی بچشم یکی ده سوار اندکی چو لشکر بنزد تو آید مپای سر و تاج گودرز بگسل ز جای همان کوه کو کرده دارد حصار باسیان جنگی ز پا اندرآر مکش دست ازیشان بخون ریختن تو پیروز باشی بویختن ممان زنده زیشان بگیتی کسی که نزد تو آید ازیشان بسی فرستاده بنشیند پیغام شاه بیامد بر پهلوان سپاه بپیش اندر آمد بسان شمن خمیده چو از بار شاخ سمن بپیران رسانید پیغام شاه وزان نامداران جنگی سپاه چو بشنید پیران سپه را بخواند فرستاده چون این سخن باز راند سپه را سراسر همه داد دل که از غم بباشید آزاد دل نهانی روانش پر از درد بود پر از خون دل و بخت برگرد بود که از هر سوی لشکر شهریار همی کاسته دید در کارزار هم از شاه خسرو دلش بود تنگ بترسید کاید یکایک بجنگ بیزدان چنین گفت کای کردگار چه مایه شگفت اندرین روزگار کرا برکشیدی تو افگنده نیست جز از تو جهاندار دارنده نیست بخسرو نگر تا جز از کردگار که دانست کید یکی شهریار نگه کن بدین کار گردنده دهر مر آن را که از خویشتن کرد بهر برآرد گل تازه از خار خشک شود خاک بابخت بیدار مشک شگفتی تر آنک از پی آز مرد همیشه دل خویش دارد بدرد میان نیا و نبیره دو شاه ندانم چرا باید این کینه گاه دو شاه و دو کشور چنین جنگجوی دو لشکر بروی اندر آورده روی چه گویی سرانجام این کارزار کرا برکشد گردش روزگار پس آنگه بیزدان بنالید زار که ای روشن دادگر کردگار گر افراسیاب اندرین کینه گاه ابا نامداران توران سپاه بدین رزمگه کشته خواهد شدن سربخت ما گشته خواهد شدن چو کیخسرو آید ز ایران بکین بدو بازگردد سراسر زمین روا باشد ار خسته در جوشنم برآرد روان کردگار از تنم مبیناد هرگز جهانبین من گرفته کسی راه و آیین من کرا گردش روز با کام نیست ورا زندگانی و مرگش یکیست وزان پس ز ایران سپه کرنای برآمد دم بوق و هندی درای دو رویه ز لشکر برآمد خروش زمین آمد از نعل اسبان بجوش سپاه اندر آمد ز هر سو گروه بپوشید جوشن همه دشت و کوه دو سالار هر دو بسان پلنگ فراز آوریدند لشکر بجنگ بکردار باران ز ابر سیاه ببارید تیر اندران رزمگاه جهان چون شب تیره از تیره میغ چو ابری که باران او تیر و تیغ زمین آهنین کرده اسبان بنعل برو دست گردان بخون گشته لعل ز بس خسته ترک اندران رزمگاه بریده سرانشان فگنده براهچ برآورد گه جای گشتن نماند پی اسب را برگذشتن نماند زمین لاله گون شد هوا نیلگون برآمد همی موج دریای خون دو سالار گفتند اگر همچنین بداریم گردان برین دشت کین شب تیره را کس نماند بجای جز از چرخ گردان و گیهان خدای چو پیران چنان دید جای نبرد بلهاک فرمود و فرشیدورد که چندان کجا با شما لشکرست کسی کاندرین رزمگه درخورست سران را ببخشید تا بر سه روی بوند اندرین رزمگه کینه جوی وزیشان گروهی که بیدارتر سپه را ز دشمن نگهدارتر بدیشان سپارید پشت سپاه شما بر دو رویه بگیرید راه

شرح و بازنویسی ساده

بخش 370 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).