شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 371 از 993

متن اصلی

بلهاک فرمود تا سوی کوه برد لشکر خویش را همگروه همیدون سوی رود فرشیدورد شود تا برارد بخورشید گرد چو آن نامداران توران سپاه گسستند زان لشکر کینه خواه نوندی برافگند بر دیده بان ازان دیده گه تا در پهلوان نگهبان گودرز خود با سپاه همی داشت هر سو ز دشمن نگاه دو رویه چو لهاک و فرشیدورد ز راه کیمن برگشادند گرد سواران ایران برآویختند همی خاک با خون برآمیختند نوندی برافگند هر سو دوان بگاه کردن بر پهلوان نگه کرد گودرز تا پشت اوی که دارد ز گردان پرخاشجوی گرامی پسر شیر شرزه هجیر بپشت پدر بود با تیغ و تیر بفرمود تا شد بپشت سپاه بر گیو گودرز لشکرپناه بگوید که لشکر سوی رود و کوه بیاری فرستد گروها گروه ودیگر بفرمود گفتن بگیو که پشت سپه را یکی مرد نیو گزیند سپارد بدو جای خویش نهد او از آن جایگه پای پیش هجیر خردمند بسته کمر چو بشنید گفتار فرخ پدر بیامد بسوی برادر دوان بگفت آن کجا گفته بد پهلوان چز بشنید گیو این سخن بردمید ز لشکر یکی نامور برگزید کجا نام او بود فرهاد گرد بخواند و سپه یکسر او را سپرد دو صد کار دیده دلاور سران بفرمود تا زنگه شاوران برد تاختن سوی فرشیدورد برانگیزد از رود وز آب گرد ز گردان دو صد با درفشی چو باد بفرخنده گرگین میلاد داد بدو گفت ز ایدر بگردان عنان اباگرز و با آبداده سنان کنون رفت باید بران رزمگاه جهان کرد باید بریشان سیاه که پشت سپهشان بهم بر شکست دل پهلوانان شد از درد پست ببیژن چنین گفت کای شیرمرد توی شیر درنده روز نبرد کنون شیرمردی بکار آیدت که با دشمنان کارزار آیدت از ایدر برو تا بقلب سپاه ز پیران بدان جایگه کینه خواه ازیشان نپرهیز و تن پیش دار که آمد گه کینه در کارزار که پشت همه شهر توران بدوست چو روی تو بیند بدردش پوست اگر دست یابی برو کار بود جهاندار و نیک اخترت یار بود بیاساید از رنج و سختی سپاه شود شادمانه جهاندار و شاه شکسته شود پشت افراسیاب پر از خون کند دل دو دیده پر آب بگفت این سخن پهلوان با پسر پسر جنگ را تنگ بسته کمر سواران که بودند بر میسره بفرمود خواندن همه یکسره گرازه برون آمد و گستهم هجیر سپهدار و بیژن بهم وزآنجا سوی قلب توران سپاه گرانمایگان برگرفتند راه بکردار گرگان بروز شکار بران بادپایان اخته زهار میان سپاه اندرون تاختند ز کینه همی دل بپرداختند همه دشت بر گستوانور سوار پراگنده گشته گه کارزار چه مایه فتاده بپای ستور کفن جوشن و سینهٔ شیر گور چو رویین پیران ز پشت سپاه بدید آن تکاپوی و گرد سیاه بیامد بپشت سپاه بزرگ ابا نامداران بکردار گرگ برآویخت برسان شرزه پلنگ بکوشید و هم بر نیامد بجنگ بیفگند شمشیر هندی ز مشت بنومیدی از جنگ بنمود پشت سپهدار پیران و مردان خویش بجنگ اندرون پای بنهاد پیش چو گیو آن زمان روی پیران بدید عنان سوی او جنگ را برگشید ازان مهتران پیش پیران چهار بنیزه ز اسب اندر افگند خوار بزه کرد پیران ویسه کمان همی تیر بارید بر بدگمان سپر بر سر آورد گیو سترگ بنیزه درآمد بکردار گرگ چو آهنگ پیران سالار کرد که جوید بورد با او نبرد

شرح و بازنویسی ساده

بخش 371 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).