شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 372 از 993

متن اصلی

فروماند اسبش همیدون بجای از آنجا که بد پیش ننهاد پای یکی تازیانه بران تیز رو بزد خشم را نامبردار گو بجوشید بگشاد لب را ز بند بنفرین دژخیم دیو نژند بیفگند نیزه کمان برگرفت یکی درقهٔ کرگ بر سر گرفت کمان را بزه کرد و بگشاد بر که با دست پیران بدوزد سپر بزد بر سرش چارچوبه خدنگ نبد کارگر تیر بر کوه سنگ همیدون سه چوبه بر اسب سوار بزد گیو پیکان آهن گذار نشد اسب خسته نه پیران نیو بدانجا رسیدند یاران گیو چو پیران چنان دید برگشت زود برفت از پسش گیو تازان چو دود بنزدیک گیو آمد آنگه پسر که ای نامبردار فرخ پدر من ایدون شنیدستم از شهریار که پیران فراوان کند کارزار ز چنگ بسی تیزچنگ اژدها مر او را بود روز سختی رها سرانجام بر دست گودرز هوش برآید تو ای باب چندین مکوش پس اندر رسیدند یاران گیو پر از خشم و کینه سواران نیو چو پیران چنان دید برگشت زری سوی لشکر خویش بنهاد روی خروشان پر از درد و رخساره زرد بنزدیک لهاک و فرشیدورد بیامد که ای نامداران من دلیران و خنجرگزاران من شما را ز بهر چنین روزگار همی پرورانیدم اندر کنار کنون چون بجنگ اندر آمد سپاه جهان شد بما بر ز دشمن سیاه نبینم کسی کز پی نام و ننگ بپیش سپاه اندر آید بجنگ چو آواز پیران بدیشان رسید دل نامداران ز کین بردمید برفتند و گفتند گر جان پاک نباشد بتن نیستمان بیم و باک ببندیم دامن یک اندر دگر نشاید گشادن برین کین کمر سوی گیو لهاک و فرشیدورد برفتند و جستند با او نبرد برآمد بر گیو لهاک نیو یکی نیزه زد بر کمرگاه گیو همی خواست کو را رباید ز زین نگونسار از اسب افگند بر زمین بنیزه زره بردرید از نهیب نیامد برون پای گیو از رکیب بزد نیزه پس گیو بر اسب اوی ز درد اندر آمد تگاور بروی پیاده شد از باره لهاک مرد فراز آمد از دور فرشید ورد ابر نیزهٔ گیو تیغی چو باد بزد نیزه ببرید و برگشت شاد چو گیو اندران زخم او بنگرید عمود گران از میان برکشید بزد چون یکی تیزدم اژدها که از دست او خنجر آمد رها سبک دیگری زد بگردنش بر که آتش ببارید بر تنش بر بجوشید خون بر دهانش از جگر تنش سست برگشت و آسیمه سر چو گیو اندرین بود لهاک زود نشست از بر بادپای چو دود ابا گرز و با نیزه برسان شیر بر گیو رفتند هر دو دلیر چه مایه ز چنگ دلاور سران برو بر ببارید گرز گران بزین خدنگ اندورن بد سوار ستوهی نیامدش از کارزار چو دیدند لهاک و فرشیدورد چنان پایداری ازان شیرمرد ز بس خشم گفتند یک با دگر که ما را چه آمد ز اختر بسر برین زین همانا که کوهست و روست برو بر ندرد جز از شیر پوست ز یارانش گیو آنگهی نیزه خواست همی گشت هر سو چپ و دست راست بدیشان نهاد از دو رویه نهیب نیامد یکی را سر اندر نشیب بدل گفت کاری نو آمد بروی مرا زین دلیران پرخاشجوی نه از شهر ترکان سران آمدند که دیوان مازندران آمدند سوی راست گیو اندر آمد چو گرد گرازه بپرخاش فرشیدورد ز پولاد در چنگ سیمین ستون بزیر اندرون باره ای چون هیون گرازه چو بگشاد از باد دست بزین بر شد آن ترگ پولاد بست بزد نیزه ای بر کمربند اوی زره بود نگسست پیوند اوی یکی تیغ در چنگ بیژن چو شیر بپشت گرازه درآمد دلیر

شرح و بازنویسی ساده

بخش 372 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).