شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 373 از 993

متن اصلی

بزد بر سر و ترگ فرشیدورد زمین را بدرید ترک از نبرد همی کرد بر بارگی دست راست باسب اندر آمد نبود آنچ خواست پس بیژن اندر دمان گستهم ابا نامداران ایران بهم بنزدیک توران سپاه آمدند خلیده دل و کینه خواه آمدند ز توران سپاه اندریمان چو گرد بیامد دمان تا بجای نبرد عمودی فروهشت بر گستهم که تا بگسلاند میانش ز هم بتیغش برآمد بدو نیم گشت دل گستهم زو پر از بیم گشت بپشت یلان اندر آمد هجیر ابر اندریمان ببارید تیر خدنگش بدرید برگستوان بماند آن زمان بارگی بی روان پیاده شد ازباره مرد سوار سپر بر سر آورد و بر ساخت کار ز ترکان بر آمد سراسر غریو سواران برفتند برسان دیو مر او را بچاره ز آوردگاه کشیدند از پیش روی سپاه سپهدار پیران ز سالارگاه بیامد بیاراست قلب سپاه ز شبگیر تا شب برآمد زکوه سواران ایران و توران گروه همی گرد کینه برانگیختند همی خاک با خون برآمیختند از اسبان و مردان همه رفته هوش دهن خشک و رفته ز تن زور و توش چو روی زمین شد برنگ آبنوس برآمد ز هر دو سپه بوق و کوس ابر پشت پیلان تبیره زنان ازان رزمگه بازگشت آن زمان بران بر نهادند هر دو سپاه که شب بازگردند ز آوردگاه گزینند شبگیر مردان مرد که از ژرف دریا برآرند گرد همه نامداران پرخاشجوی یکایک بروی اندر آرند روی ز پیکار یابد رهایی سپاه نریزند خون سر بیگناه بکردند پیمان و گشتند باز گرفتند کوتاه رزم دراز دو سالار هر دو زکینه بدرد همی روی بر گاشتند از نبرد یکی سوی کوه کنابد برفت یکی سوی زیبد خرامید تفت همانگه طلایه ز لشکر براه فرستاد گودرز سالار شاه ز جوشنوران هرک فرسوده بود زخون دست و تیغش بیالوده بود همه جوشن و خود و ترگ و زره گشادند مربندها را گره چو از بار آهن برآسوده شد خورش جست و می چند پیموده شد بتدبیر کردن سوی پهلوان برفتند بیدار پیر و جوان بگودرز پس گفت گیو ای پدر چه آمد مرا از شگفتی بسر چو من حمله بردم بتوران سپاه دریدم صف و برگشادند راه بپیران رسیدم نوندم بجای فروماند و ننهاد از پیش پای چنانم شتاب آمد از کار خویش که گفتم نباشم دگر یار خویش پس آن گفته شاه بیژن بیاد همی داشت وان دم مرا یادداد که پیران بدست تو گردد تباه از اختر همین بود گفتار شاه بدو گفت گودرز کو را زمان بدست منست ای پسر بی گمان که زو کین هفتاد پور گزین بخواهم بزور جهان آفرین ازان پس بروی سپه بنگرید سران را همه گونه پژمرده دید ز رنج نبرد و ز خون ریختن بهرجای با دشمن آویختن دل پهلوان گشت زان پر ز درد که رخسار آزادگان دید زرد بفرمودشان بازگشتن بجای سپهدار نیک اختر و رهنمای بدان تا تن رنج بردارشان برآساید از جنگ و پیکارشان برفتند و شبگیر بازآمدند پر از کینه و زرمساز آمدند بسالار برخواندند آفرین که ای نامور پهلوان زمین شبت خواب چون بود و چون خاستی ز پیکار ترکان چه آراستی بدیشان چنین گفت پس پهلوان که ای نیک مردان و فرخ گوان سزد گر شما بر جهان آفرین بخوانید روز و شبان آفرین که تا این زمان هرچ رفت از نبرد به کام دل ما همی گشت گرد فراوان شگفتی رسیدم بسر جهان را ندیدم مگر بر گذر

شرح و بازنویسی ساده

بخش 373 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).