شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 374 از 993

متن اصلی

ز بیداد و داد آنچ آمد بشاه بد و نیک راهم بدویست راه چو ما چرخ گردان فراوان سرشت درود آن کجا برزو خود بکشت نخستین که ضحاک بیدادگر ز گیتی بشاهی برآورد سر جهان را چه مایه بسختی بداشت جهان آفرین زو همه درگذاشت بداد آنک آورد پیدا ستم ز باد آمد آن پادشاهی بدم چو بیداد او دادگر برنداشت یکی دادگر را برو برگماشت برآمد بران کار او چند سال بد انداخت یزدان بران بدسگال فریدون فرخ شه دادگر ببست اندر آن پادشاهی کمر همه بند آهرمنی برگشاد بیاراست گیتی سراسر بداد چو ضحاک بدگوهر بدمنش که کردند شاهان بدو سرزنش ز افراسیاب آمد آن بد خوی همان غارت و کشتن و بدگوی که در شهر ایران بگسترد کین بگشت از ره داد و آیین و دین سیاوش را هم به فرجام کار بکشت و برآورد از ایران دمار وزانپس کجا گیو ز ایران براند چه مایه بسختی بتوران بماند نهالیش بد خاک و بالینش سنگ خورش گوشت نخچیر و پوشش پلنگ همی رفت گم بوده چون بیهشان که یابد ز کیخسرو آنجا نشان یکایک چو نزدیک خسرو رسید برو آفرین کرد کو را بدید وزانپس به ایران نهادند روی خبر شد بپیران پرخاشجوی سبک با سپاه اندر آمد براه که هر دو کندشان بره برتباه بکرد آنچ بودش ز بد دسترس جهاندارشان بد نگهدار و بس ازان پس بکین سیاوش سپاه سوی کاسه رود اندر آمد براه بلاون که آمد سپاه گشتن شبیخون پیران و جنگ پشن که چندان پسر پیش من کشته شد دل نامداران همه گشته شد کنون با سپاهی چنین کینه جوی بیامد بروی اندر آورد روی چو با ما بسنده نخواهد بدن همی داستانها بخواهد زدن همی چاره سازد بدان تا سپاه ز توران بیاید بدین رزمگاه سران را همی خواهد اکنون بجنگ یکایک بباید شدن تیز چنگ که گر ما بدین کار سستی کنیم وگر نه بدین پیشدستی کنیم بهانه کند بازگردد ز جنگ بپیچد سر از کینه و نام و ننگ ار ایدونک باشید با من یکی ازیشان فراوان و ما اندکی ازان نامداران برآریم گرد بدانگه که سازد همی او نبرد ور ایدونک پیران ازین رای خویش نگردد نهد رزم را پای پیش پذیرفتم اندر شما سربسر که من پیش بندم بدین کین کمر ابا پیر سر من بدین رزمگاه بکشتن دهم تن بپیش سپاه من و گرد پیران و رویین و گیو یکایک بسازیم مردان نیو که کس در جهان جاودانه نماند بگیتی بما جز فسانه نماند هم آن نام باید که ماند بلند چو مرگ افگند سوی ما برکمند زمانه بمرگ و بکشتن یکیست وفا با سپهر روان اندکیست شما نیز باید که هم زین نشان ابا نیزه و تیغ مردم کشان بکینه ببندید یکسر کمر هرانکس که هست از شما نامور که دولت گرفتست از ایشان نشیب کنون کرد باید بکین بر نهیب بتوران چو هومان سواری نبود که با بیژن گیو رزم آزمود چو برگشته بخت او شد نگون بریدش سر از تن بسان هیون نباید شکوهید زیشان بجنگ نشاید کشیدن ز پیکار چنگ ور ایدونک پیران بخواهد نبرد باندوه لشکر بیارد چو گرد همیدون بانبوه ما همچو کوه بباید شدن پیش او همگروه که چندان دلیران همه خسته دل ز تیمار و اندوه پیوسته دل برانم که ما را بود دستگاه ازیشان برآریم گرد سیاه بگفت این سخن سربسر پهلوان بپیش جهاندیده فرخ گوان چو سالارشان مهربانی نمود همه پاک بر پای جستند زود

شرح و بازنویسی ساده

بخش 374 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).