شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 375 از 993

متن اصلی

برو سربسر خواندند آفرین که چون تو کسی نیست پر داد و دین پرستنده چون تو فریدون نداشت که گیتی سراسر بشاهی گذاشت ستون سپاهی و سالار شاه فرازندهٔ تاج و گاه و کلاه فدی کردهٔ جان و فرزند و چیز ز سالار شاهان چه جویند نیز همه هرچ شاه از فریبرز جست ز طوس آن کنون از تو بیند درست همه سربسر مر ترا بنده ایم بفرمان و رایت سرافگنده ایم گر ایدونک پیران ز توران سپاه سران آورد پیش ما کینه خواه ز ما ده مبارز و زیشان هزار نگر تا که پیچد سر از کارزار ور ایدونک لشکر همه همگروه بجنگ اندر آید بکردار کوه ز کینه همه پاک دلخسته ایم کمر بر میان جنگ را بسته ایم فدای تو بادا تن و جان ما سراسر برینست پیمان ما چو گودرز پاسخ برین سان شنود بدلش اندرون شادمانی فزود بران نامداران گرفت آفرین که این نره شیران ایران زمین سپه را بفرمود تا برنشست همیدون میان را بکینه ببست چپ لشکرش جای رهام گرد بفرهاد خورشید پیکر سپرد سوی راست جای فریبرز بود بکتمارهٔ قارنان داد زود بشیدوش فرمود کای پور من بهر کار شایسته دستور من تو با کاویانی درفش و سپاه برو پشت لشکر تو باش و پناه بفرمود پس گستهم را که شو سپه را تو باش این زمان پیشرو ترا بود باید بسالارگاه نگه دار بیدار پشت سپاه سپه را بفرمود کز جای خویش نگر ناورید اندکی پای پیش همه گستهم را کنید آفرین شب و روز باشید بر پشت زین برآمد خروش از میان سپاه گرفتند زاری بران رزمگاه همه سربسر سوی او تاختند همی خاک بر سر برانداختند که با پیر سر پهلوان سپاه کمر بست و شد سوی آوردگاه سپهدار پس گستهم را بخواند بسی پند و اندرز با او براند بدو گفت زنهار بیدار باش سپه را ز دشمن نگهدار باش شب و روز در جوشن کینه جوی نگر تا گشاده ندارید روی چو آغازی از جنگ پرداختن بود خواب را بر تو برتاختن همان چون سرآری بسوی نشیب ز ناخفتگان بر تو آید نهیب یکی دیده بان بر سر کوه دار سپه را ز دشمن بی اندوه دار ور ایدونک آید ز توران زمین شبی ناگهان تاختن گر کمین تو باید که پیکار مردان کنی بجنگ اندر آهنگ گردان کنی ور ایدونک از ما بدین رزمگاه بدآگاهی آید ز توران سپاه که ما را به آوردگه برکشند تن بی سران مان بتوران کشند نگر تا سپه را نیاری بجنگ سه روز اندرین کرد باید درنگ چهارم خود آید بپشت سپاه شه نامبردار با پیل و گاه چو گفتار گودرز زان سان شنید سرشکش ز مژگان برخ برچکید پذیرفت سر تا بسر پند اوی همی جست ازان کار پیوند اوی بسالار گفت آنچ فرمان دهی میان بسته دارم بسان رهی پس از جنگ پیشین که آمد شکست که توران بران درد بودند پست خروشان پدر بر پسر روی زد برادر ز خون برادر بدرد همه سر بسر سوگوار و نژند دژم گشته از گشت چرخ بلند چو پیران چنان دید لشکر همه چو از گرگ درنده خسته رمه سران را ز لشکر سراسر بخواند فراوان سخن پیش ایشان براند چنین گفت کای کار دیده گوان همه سودهٔ رزم پیر و جوان شما را بنزدیک افراسیاب چه مایه بزرگی و جاهست و آب بپیروزی و فرهی کامتان بگیتی پراگنده شد نامتان بیک رزم کآمد شما را شکست کشیدید یکسر ز پیکار دست بدانید یکسر کزین رزمگاه اگر بازگردد بسستی سپاه

شرح و بازنویسی ساده

بخش 375 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).