شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 376 از 993

متن اصلی

پس اندر ز ایران دلاور سران بیایند با گرزهای گران یکی را ز ما زنده اندر جهان نبیند کس از مهتران و کهان برون کرد باید ز دلها نهیب گزیدن مرین غمگنان را شکیب چنین داستان زد شه موبدان که پیروز یزدان بود جاودان جهان سربسر با فراز و نشیب چنینست تا رفتن اندر نهیب کنون از بر و بوم و فرزند خویش که اندیشد از جان و پیوند خویش همان لشکر است این که از جنگ ما بپیچید و بس کرد آهنگ ما بدین رزمگه بست باید میان بکینه شدن پیش ایرانیان چنین کرد گودرز پیمان که من سران برگزینم ازین انجمن یکایک بروی اندر آریم روی دو لشکر برآساید از گفت و گوی گر ایدونک پیمان بجای آورید سران را ز لشکر بپای آورید وگر همگروه اندر آید بجنگ نباید کشیدن ز پیکار چنگ اگر سر همه سوی خنجر بریم بروزی بزادیم و روزی مریم وگرنه سرانشان برآرم بدار دو رویه بود گردش روزگار اگر سر بپیچد کس از گفت من بفرمایمش سر بریدن ز تن گرفتند گردان بپاسخ شتاب که ای پهلوان رد افراسیاب تو از دیرگه باز با گنج خویش گزیدستی از بهر ما رنج خویش میان بسته بر پیش ما چون رهی پسر با برادر بکشتن دهی چرا سر بپیچیم ما خود کیییم چنین بندهٔ شه ز بهر چییم بگفتند وز پیش برخاستند بپیکار یکسر بیاراستند همه شب همی ساختند این سخن که افگند سالار بیدار بن بشبگیر آوای شیپور و نای ز پرده برآمد بهر دو سرای نشستند بر زین سپیده دمان همه نامداران بباز و کمان که از نعل اسبان تو گفتی زمین بپوشد همی چادر آهنین سپهبد بلهاک و فرشیدورد چنین گفت کای نامداران مرد شما را نگهبان توران سپاه همی بود باید بدین رزمگاه یکی دیده بان بر سر کوهسار نگهبان روز و ستاره شمار گر ایدونک ما را ز گردان سپهر بد آید ببرد ز ما پاک مهر شما جنگ را کس متازید زود بتوران شتابید برسان دود کزین تخمهٔ ویسگان کس نماند همه کشته شد جز شما بس نماند گرفتند مر یکدگر را کنار بدرد جگر برگسستند زار برفتند و بس روی برگاشتند غریویدن و بانگ برداشتند پر از کینه سالار توران سپاه خروشان بیامد به آوردگاه چو گودرز کشوادگان را بدید سخن گفت بسیار و پاسخ شنید بدو گفت کای پر خرد پهلوان برنج اندرون چند پیچی روان روان سیاوش را زان چه سود که از شهر توران برآری تو دود بدان گیتی او جای نیکان گزید نگیری تو آرام کو آرمید دو لشکر چنین پاک با یکدگر فگنده چو پیلان ز تن دور سر سپاه دو کشور همه شد تباه گه آمد که برداری این کینه گاه جهان سربسر پاک بی مرد گشت برین کینه پیکار ما سرد گشت ور ایدونک هستی چنین کینه دار ازان کوهپایه سپاه اندرآر تو از لشکر خویش بیرون خرام مگر خود برآیدت زین کینه کام بتنها من و تو برین دشت کین بگردیم و کین آوران همچنین ز ما هرک او هست پیروزبخت رسد خود بکام و نشیند بتخت اگر من بدست تو گردم تباه نجویند کینه ز توران سپاه بپیش تو آیند و فرمان کنند بپیمان روان را گروگان کنند وگر تو شوی کشته بر دست من کسی را نیازارم از انجمن مرا با سپاه تو پیکار نیست بریشان ز من نیز تیمار نیست چو گودرز گفتار پیران شنید از اختر همی بخت وارونه دید نخست آفرین کرد بر کردگار دگر یاد کرد از شه نامدار

شرح و بازنویسی ساده

بخش 376 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).