شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 377 از 993

متن اصلی

بپیران چنین گفت کای نامور شنیدیم گفتار تو سربسر ز خون سیاوش بافراسیاب چه سودست از داد سر برمتاب که چون گوسفندش ببرید سر پر از خون دل از درد خسته جگر ازان پس برآورد ز ایران خروش زبس کشتن و غارت و جنگ و جوش سیاوش بسوگند تو سربداد تو دادی بخیره مر او را بباد ازان پس که نزد تو فرزند من بیامد کشیدی سر از پند من شتابیدی و جنگ را ساختی بکردار آتش همی تاختی مرا حاجت از کردگار جهان برین گونه بود آشکار و نهان که روزی تو پیش من آیی بجنگ کنون آمدی نیست جای درنگ به پیران سر اکنون به آوردگاه بگردیم یک با دگر بی سپاه سپهدار ترکان برآراست کار ز لشکر گزید آن زمان ده سوار ابا اسب و ساز و سلیح تمام همه شیرمرد و همه نیک نام همانگه ز ایران سپه پهلوان بخواند آن زمان ده سوار جوان برون تاختند از میان سپاه برفتند یکسر به آوردگاه که دیدار دیده بریشان نبود دو سالار زین گونه زرم آزمود ابا هر سواری ز ایران سپاه ز توران یکی شد ورا رزم خواه نهادند پس گیو را با گروی که همزور بودند و پرخاشجوی گروی زره کز میان سپاه سراسر برو بود نفرین شاه که بگرفت ریش سیاوش بدست سرش را برید از تن پاک پست دگر با فریبرز کاوس تفت چو کلباد ویسه بورد رفت چو رهام گودرز با بارمان برفتند یک با دگر بدگمان گرازه بشد با سیامک بجنگ چو شیر ژیان با دمنده نهنگ چو گرگین کارآزموده سوار که با اندریمان کند کارزار ابا بیژن گیو رویین گرد بجنگ از جهان روشنایی ببرد چو او خواست با زنگه شاوران دگر برته با کهرم از یاوران چو دیگر فروهل بد و زنگله برون تاختند از میان گله هجیر و سپهرم بکردار شیر بدان رزمگاه اندر آمد دلیر چو گودرز کشواد و پیران بهم همه ساخته دل بدرد و ستم میان بسته هر دو سپهبد بکین چه از پادشاهی چه از بهر دین بخوردند سوگند یک بادگر که کس برنگرداند از کینه سر بدان تا کرا گردد امروز کار که پیروز برگردد از کارزار دو بالا بداندر دو روی سپاه که شایست کردن بهرسو نگاه یکی سوی ایران دگر سوی تور که دیدار بودی بلشکر ز دور بپیش اندرون بود هامون و دشت که تا زنده شایست بر وی گذشت سپهدار گودرز کرد آن نشان که هر کو ز گردان گردنکشان بزیر آورد دشمنی را چو دود درفشی ز بالا برآرند زود سپهدار پیران نشانی نهاد ببالای دیگر همین کرد یاد ازآن پس بهامون نهادند سر بخون ریختن بسته گردان کمر بتیغ و بگرز و بتیر و کمر همی آزمودند هرگونه بند دلیران توران و کنداوران ابا گرز و تیغ و پرنداوران که گر کوه پیش آمدی روز جنگ نبودی بر آن رزم کردن درنگ همه دستهاشان فروماند پست در زور یزدان بریشان ببست بدان بلا اندر آویختند که بسیار بیداد خون ریختند فرومانده اسبان جنگی بجای تو گفتی که با دست بستست پای بریشان همه راستی شد نگون که برگشت روز و بجوشید خون چنان خواست یزدان جان آفرین که گفتی گرفت آن گوان را زمین ز مردی که بودند با بخت خویش برآویختند از پی تخت خویش سران از پی پادشاهی بجنگ بدادند جان از پی نام و ننگ دمان آمدند اندر آوردگاه ابا یکدگر ساخته کینه خواه نخستین فریبرز نیو دلیر ز لشکر برون تاخت برسان شیر

شرح و بازنویسی ساده

بخش 377 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).