شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 378 از 993

متن اصلی

بنزدیک کلباد ویسه دمان بیامد بزه برنهاده کمان همی گشت و تیرش نیامد چو خواست کشید آن پرنداور از دست راست برآورد و زد تیر بر گردنش بدو نیم شد تا کمرگه تنش فرود آمد از اسب و بگشاد بند ز فتراک خویش آن کیانی کمند ببست از بر باره کلباد را گشاد از برش بند پولاد را ببالا برآمد به پیروز نام خروشی برآورد و بگذارد گام که سالار ما باد پیروزگر همه دشمن شاه خسته جگر و دیگر گروی زره دیو نیو برون رفت با پور گودرز گیو بنیزه فراوان برآویختند همی زهر با خون برآمیختند سناندار نیزه ز چنگ سوار فرو ریخت از هول آن کارزار کمان برگرفتند و تیر خدنگ یک اندر دگر تاخته چون پلنگ همی زنده بایست مر گیو را کز اسب اندر آرد گو نیو را چنان بسته در پیش خسرو برد ز ترکان یکی هدیهٔ نو برد چو گیو اندر آمد گروی از نهیب کمان شد ز دستش بسوی نشیب سوی تیغ برد آن زمان دست خویش دمان گیو نیو اندر آمد بپیش عمودی بزد بر سر و ترگ اوی که خون اندر آمد ز تارک بروی همیدون ز زین دست بگذاردش گرفتش ببر سخت و بفشاردش که بر پشت زین مرد بی توش گشت ز اسب اندر افتاد و بیهوش گشت فرود آمد از باره جنگی پلنگ دو دست از پس پشت بستش چو سنگ نشست از بر زین و او را بپیش دوانید و شد تا بر یار خویش ببالا برآمد درفشی بدست بنعره همی کوه را کرد پست به پیروزی شاه ایران زمین همی خواند بر پهلوان آفرین سه دیگر سیامک ز توران سپاه بشد با گرازه به آوردگاه برفتند و نیزه گرفته بدست خروشان بکردار پیلان مست پر از جنگ و پر خشم کینه وران گرفتند زان پس عمود گران چو شیران جنگی برآشوفتند همی بر سر یکدگر کوفتند زبانشان شد از تشنگی لخت لخت بتنگی فراز آمد آن کار سخت پیاده شدند و برآویختند همی گرد کینه برانگیختند گرازه بزد دست برسان شیر مر او را چو باد اندر آورد زیر چنان سخت زد بر زمین کاستخوانش شکست و برآمد ز تن نیز جانش گرازه هم آنگه ببستش باسب نشست از بر زین چو آذرگشسب گرفت آنگه اسب سیامک بدست ببالا برآمد بکردار مست درفش خجسته بدست اندرون گرازان و شادان و دشمن نگون خروشان و جوشان و نعره زنان ابر پهلوان آفرین برکنان چهارم فروهل بد و زنگله دو جنگی بکردار شیر یله بایران نبرده بتیر و کمان نبد چون فروهل دگر بدگمان چو از دور ترک دژم را بدید کمان را بزه کرد و اندر کشید برآورد زان تیرهای خدنگ گرفته کمان رفت پیشش بجنگ ابر زنگله تیرباران گرفت ز هر سو کمین سواران گرفت خدنگی برانش برآمد چو باد که بگذشت بر مرد و بر اسب شاد بروی اندر آمد تگاور ز درد جدا شد ازو زنگله روی زرد نگون شد سر زنگله جان بداد تو گفتی همانا ز مادر نزاد فروهل فروجست و ببرید سر برون کرد خفتان رومی ز بر سرش را بفتراک زین برببست بیامد گرفت اسب او را بدست ببالا برآمد بسان پلنگ بخون غرقه گشته بر و تیغ و چنگ درفش خجسته برآورد راست شده شادمان یافته هرچ خواست خروشید زان پس که پیروز باد سر خسروان شاه فرخ نژاد به پنجم چو رهام گودرز بود که با بارمان او نبرد آزمود کمان برگرفتند و تیر خدنگ برآمد خروش سواران جنگ کمانها همه پاک بر هم شکست سوی نیزه بردند چون باد دست

شرح و بازنویسی ساده

بخش 378 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).