شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 380 از 993

متن اصلی

زبان برگشادند یک بادگر که اکنون ز گرمی بسوزد جگر بباید برآسود و دم برزدن پس آنگه سوی جنگ بازآمدن برفتند و اسبان جنگی بجای فراز آوریدند و بستند پای بسودگی باز برخاستند بپیکار کینه بیاراستند بکردار آتش ز نیزه سوار همی گشت بر مرکز کارزار بدآنگه که زنگه برو دست یافت سنان سوی او کرد و اندر شتافت یکی نیزه زد بر کمرگاه اوی کز اسبش نگون کرد و برزد بروی چو رعد خروشان یکی ویله کرد که گفتی بدرید دشت نبرد فرود آمد از باره شد نزد اوی بران خاک تفته کشیدش بروی مر او را بچاره ز روی زمین نگون اندر افگند بر پشت زین نشست از بر اسب و بالا گرفت بترکان چه آمد ز بخت ای شگفت بران کوه فرخ برآمد ز پست یکی گرگ پیکر درفشی بدست بشد پیش یاران و کرد آفرین ابر شاه و بر پهلوان زمین برون رفت گرگین نهم کینه خواه ابا اندریمان ز توران سپاه جهاندیده و کارکرده دو مرد برفتند و جستند جای نبرد بنیزه بگشتند و بشکست پست کمان برگرفتند هر دو بدست ببارید تیر از کمان سران بروی اندر آورده کرگ اسپران همی تیر بارید همچون تگرگ بران اسپر کرگ و بر ترک و ترگ یکی تیر گرگین بزد بر سرش که بردوخت با ترگ رومی برش بلرزید بر زین ز سختی سوار یکی تیر دیگر بزد نامدار هم آنگاه ترک اندر آمد نگون ز چشمش برون آمد از درد خون فرود آمد از باره گرگین چو گرد سر اندریمان ز تن دور کرد بفتراک بربست و خود برنشست نوند سوار نبرده بدست بران تند بالا برآمد دمان همیدون ببازو بزه بر کمان بنیروی یزدان که او بد پناه بپیروز بخت جهاندار شاه چو پیروز برگشت مرد از نبرد درفش دلفروز بر پای کرد دهم برته با کهرم تیغ زن دو خونی و هر دو سر انجمن همی آزمودند هرگونه جنگ گرفتند پس تیغ هندی بچنگ درفش همایون بدست اندرون تو گفتی بجنبد که بیستون یکایک بپیچید ازو برته روی یکی تیغ زد بر سر و ترگ اوی که تا سینه کهرم بد و نیک گشت ز دشمن دل برته بی بیم گشت فرود آمد از اسب و او را ببست بران زین توزی و خود برنشست برآمد ببالا چو شرزه پلنگ خروشان یکی تیغ هندی بچنگ درفش همایون بدست اندرون فگنده بران باره کهرم نگون همی گفت شاهست پیروزگر همیشه کلاهش بخورشید بر چو از روز نه ساعت اندر گذشت ز ترکان نبد کس بران پهن دشت کسی را کجا پروراند بناز برآید برو روزگار دراز شبیخون کند گاه شادی بروی همی خواری و سختی آرد بروی ز باد اندر آرد دهدمان بدم همی داد خوانیم و پیدا ستم بتورانیان بر بد آن جنگ شوم به آوردگه کردن آهنگ شوم چنان شد که پیران ز توران سپاه سواری ندید اندر آوردگاه روان ها گسسته ز تنشان بتیغ جهان را تو گفتی نیامد دریغ سپهدار ایران و توران دژم فراز آمدند اندران کین بهم همی برنوشتند هر دو زمین همه دل پر از درد و سر پر ز کین به آوردگاه سواران ز گرد فروماند خورشید روز نبرد بتیغ و بخنجر بگرز و کمند ز هر گونهٔ برنهادند بند فراز آمد آن گردش ایزدی از ایران بتوران رسید آن بدی ابا خواست یزدانش چاره نماند کرا کوشش و زور و یاره نماند نگه کرد پیران که هنگام چیست بدانست کان گردش ایزدیست ولیکن بمردی همی کرد کار بکوشید با گردش روزگار

شرح و بازنویسی ساده

بخش 380 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).