شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 381 از 993

متن اصلی

ازان پس کمان برگرفتند و تیر دو سالار لشکر دو هشیار پیر یکی تیرباران گرفتند سخت چو باد خزان بر جهد بر درخت نگه کرد گودرز تیر خدنگ که آهن ندارد مر او را نه سنگ ببر گستوان برزد و بردرید تگاور بلرزید و دم درکشید بیفتاد و پیران درآمد بزیر بغلتید زیرش سوار دلیر بدانست کآمد زمانه فراز وزان روز تیره نیابد جواز ز نیرو بدو نیم شد دست راست هم آنگه بغلتید و بر پای خاست ز گودرز بگریخت و شد سوی کوه غمی شد ز درد دویدن ستوه همی شد بران کوهسر بر دوان کزو بازگردد مگر پهلوان نگه کرد گودرز و بگریست زار بترسید از گردش روزگار بدانست کش نیست با کس وفا میان بسته دارد ز بهر جفا فغان کرد کای نامور پهلوان چه بودت که ایدون پیاده دوان بکردار نخچیر در پیش من کجات آن سپاه ای سر انجمن نیامد ز لشکر ترا یار کس وزیشان نبینمت فریادرس کجات آنهمه زور و مردانگی سلیح و دل و گنج و فرزانگی ستون گوان پشت افراسیاب کنون شاه را تیره گشت آفتاب زمانه ز تو زود برگاشت روی بهنگام کینه تو چاره مجوی چو کارت چنین گشت زنهار خواه بدان تات زنده برم نزد شاه ببخشاید از دل همی بر تو بر که هستس جهان پهلوان سربسر بدو گفت پیران که این خود مباد بفرجام بر من چنین بد مباد ازین پس مرا زندگانی بود بزنهار رفتن گمانی بود خود اندر جهان مرگ را زاده ایم بدین کار گردن ترا داده ایم شنیدستم این داستان از مهان که هرچند باشی بخرم جهان سرانجام مرگست زو چاره نیست بمن بر بدین جای پیغاره نیست همی گشت گودرز بر گرد کوه نبودش بدو راه و آمد ستوه پیاده ببود و سپر برگرفت چو نخچیربانان که اندر گرفت گرفته سپر پیش و ژوپین بدست ببالا نهاده سر از جای پست همی دید پیران مر او را ز دور بست از بر سنگ سالار تور بینداخت خنجر بکردار تیر بیامد ببازوی سالار پیر چو گودرز شد خسته بر دست اوی ز کینه بخشم اندر آورد روی بینداخت ژوپین بپیران رسید زره بر تنش سربسر بردرید ز پشت اندر آمد براه جگر بغرید و آسیمه برگشت سر برآمدش خون جگر بر دهان روانش برآمد هم اندر زمان چو شیر ژیان اندر آمد بسر بنالید با داور دادگر بران کوه خارا زمانی طپید پس از کین و آوردگاه آرمید زمانه بزهراب دادست چنگ بدرد دل شیر و چرم پلنگ چنینست خود گردش روزگار نگیرد همی پند آموزگار چو گودرز بر شد بران کوهسار بدیدش بر آن گونه افگنده خوار دریده دل و دست و بر خاک سر شکسته سلیح و گسسته کمر چنین گفت گودرز کای نره شیر سر پهلوانان و گرد دلیر جهان چون من و چون تو بسیار دید نخواهد همی با کسی آرمید چو گودرز دیدش چنان مرده خوار بخاک و بخون بر طپیده بزار فروبرد چنگال و خون برگرفت بخورد و بیالود روی ای شگفت ز خون سیاوش خروشید زار نیایش همی کرد بر کردگار ز هفتاد خون گرامی پسر بنالید با داور دادگر سرش را همی خواست از تن برید چنان بدکنش خویشتن را ندید درفی ببالینش بر پای کرد سرش را بدان سایه برجای کرد سوی لشکر خویش بنهاد روی چکان خون ز بازوش چون آب جوی همه کینه جویان پرخاشجوی ز بالا بلشکر نهادند روی ابا کشتگان بسته بر پشت زین بریشان سرآورده پرخاش و کین

شرح و بازنویسی ساده

بخش 381 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).