شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 383 از 993

متن اصلی

ز ترکان برآورد ایزد دمار همه رنجشان سربسر گشت خوار سپاه اندر آمد ز بالا بپست خروشان و هر یک درفشی بدست درفش سپهدار توران نگون همی بینم از پیش غرقه بخون همان ده دلاور کز ایدر برفت ابا گرد پیران بورد تفت همی بینم از دورشان سرنگون فگنده بر اسبان و تن پر ز خون دلیران ایران گرازان بهم رسیدند یکسر بر گستهم وزان سوی زیبد یکی تیره گرد پدید آمد و دشت شد لاژورد میان سپه کاویانی درفش بپیش اندرون تیغهای بنفش درفش شهنشاه با بوق و کوس پدید آمد و شد زمین آبنوس برفتند لهاک و فرشیدورد بدانجا که بد جایگاه نبرد بدیدند کشته بدیدار خویش سپهبد برادر جهاندار خویش ابا ده سوار آن گزیده سران ز ترکان دلیران جنگاوران بران دیده برزار و جوشان شدند ز خون برادر خروشان شدند همی زار گفتند کای نره شیر سپهدار پیران سوار دلیر چه بایست آن رادی و راستی چو رفتن ز گیتی چنین خواستی کنون کام دشمن برآمد همه ببد بر تو گیتی سرآمد همه که جوید کنون در جهان کین تو که گیرد کنون راه و آیین تو ازین شهر ترکان و افراسیاب بد آمد سرانجامت ای نیک یاب بباید بریدن سر خویش پست بخون غرقه کردن بر و یال و دست چو اندرز پیران نهادند پیش نرفتند بر خیره گفتار خویش ز گودرز چون خواست پیران نبرد چنین گفت با گرد فرشیدورد که گر من شوم کشته بر کینه گاه شما کس مباشید پیش سپاه اگر کشته گردم برین دشت کین شود تنگ بر نامداران زمین نه از تخمهٔ ویسه ماند کسی که اندر سرش مغز باشد بسی که بر کینه گه چونک ما را کشند چو سرهای ما سوی ایران کشند ز گودرز خواهد سپه زینهار شما خویشتن را مدارید خوار همه راه سوی بیابان برید مگر کز بد دشمنان جان برید بلشکر گه خویش رفتند باز همه دیده پر خون و دل پر گداز بدانست لشکر سراسر همه که شد بی شبان آن گرازان رمه همه سربسر زار و گریان شدند چو بر آتش تیز بریان شدند بنزدیک لهاک و فرشیدورد برفتند با دل پر از باد سرد که اکنون چه سازیم زین رزمگاه چو شد پهلوان پشت توران سپاه چنین گفت هر کس که پیران گرد جز از نام نیکو ز گیهان نبرد کرا دل دهد نیز بستن کمر ز آهن کله برنهادن بسر چنین گفت لهاک فرشیدورد که از خواست یزدان کرانه که کرد چنین راند بر سر ورا روزگار که بر کینه کشته شود زار و خوار بشمشیر کرده جدا سر ز تن نیابد همی کشته گور و کفن بهرجای کشته کشان دشمنش پر از خون سر و درع و خسته تنش کنون بودنی بود و پیران گذشت همه کار و کردار او باد گشت ستون سپه بود تا زنده بود بمهر سپه جانش آگنده بود سپه را ز دشمن نگهدار بود پسر با برادر برش خوار بود بدان گیتی افتاد نیک و بدش همانا که نیک است با ایزدش بس از لشکر خویش تیمار خورد ز گودرز پیمان ستد در نبرد که گر من شوم کشته در کینه گاه نجویی تو کین زان سپس با سپاه گذرشان دهی تا بتوران شوند کمین را نسازی بریشان کمند ز پیمان نگردند ایرانیان ازین در کنون نیست بیم زیان سه کارست پیش آمده ناگزیر همه گوش دارید برنا و پیر اگرتان بزنهار باید شدن کنونتان همی رای باید زدن وگر بازگشتن بخرگاه خویش سپردن بنیک و ببد راه خویش وگر جنگ را گرد کرده عنان یکایک بخوناب داده سنان

شرح و بازنویسی ساده

بخش 383 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).