شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 384 از 993

متن اصلی

گر ایدون کتان دل گراید بجنگ بدین رزمگه کرد باید درنگ که پیران ز مهتر سپه خواستست سپهبد یکی لشکر آراستست زمان تا زمان لشکر آید پدید همی کینه زینشان بباید کشید ز هرگونه رانیم یکسر سخن جز از خواست یزدان نباشد ز بن ور ایدون کتان رای شهرست و گاه همانا که بر ما نگیرند راه وگرتان بزنهار شاهست رای بباید بسیچید و رفتن ز جای وگرتان سوی شهر ایران هواست دل هر کسی بر تنش پادشاست ز ما دو برادر مدارید چشم که هرگز نشوییم دل را ز خشم کزین تخمهٔ ویسگان کس نبود که بند کمر بر میانش نسود بر اندرز سالار پیران شویم ز راه بیابان بتوران شویم ار ایدونک بر ما بگیرند راه بکوشیم تا هستمان دستگاه چو ترکان شنیدند زیشان سخن یکی نیک پاسخ فگندند بن که سالار با ده یل نامدار کشیدند کشته بران گونه خوار وزان روی کیخسرو آمد پدید که یارد بدین رزمگاه آرمید نه اسب و سلیح و نه پای و نه پر نه گنج و نه سالار و نه نامور نه نیروی جنگ و نه راه گریز چه با خویشتن کرد باید ستیز اگر بازگردیم گودرز و شاه پس ما برانند پیل و سپاه رهایی نیابیم یک تن بجان نه خرگاه بینیم و نه دودمان بزنهار بر ما کنون عار نیست سپاهست بسیار و سالار نیست ازان پس خود از شاه ترکان چه باک چه افراسیاب و چه یک مشت خاک چو لشکر چنین پاسخ آراستند دو پرمایه از جای برخاستند بدانست لهاک و فرشیدورد کشان نیست هنگام ننگ و نبرد همی راست گویند لشکر همه تبه گردد از بی شبانی رمه بپدرود کردند گرفتند ساز بیابان گرفتند و راه دراز درفشی گرفته بدست اندرون پر از درد دل دیدگان پر ز خون برفتند با نامور ده سوار دلیران و شایستهٔ کارزار بره بر ز ایران سواران بدند نگهبان آن نامداران بدند برانگیختند اسب ترکان ز جای طلایه بیفشارد با جای پای یکی ناسگالیده شان جنگ خاست که از خون زمین گشت با کوه راست بکشتند ایرانیان هشت مرد دلیران و شیران روز نبرد وزانجا برفتند هر دو دلیر براه بیابان بکردار شیر ز ترکان جزین دو سرافراز گرد ز دست طلایه دگر جان نبرد پس از دیده گه دیده بان کرد غو که ای سرفرازان و گردان نو ازین لشکر ترک دو نامدار برون رفت با نامور ده سوار چنان با طلایه برآویختند که با خاک خون را برآمیختند تنی هشت کشتند ایرانیان دو تن تیز رفتند بسته میان چو بشنید گودرز گفت آن دو مرد بود گرد لهاک و فرشیدورد برفتند با گردان افراختن شکسته نشدشان دل از تاختن گر ایشان از اینجا به توران شوند بر این لشکر آید همانا گزند هم اندر زمان گفت با سرکشان که ای نامداران دشمن کشان که جوید کنون نام نزدیک شاه بپوشد سرش را برومی کلاه همه مانده بودند ایرانیان شده سست و سوده ز آهن میان ندادند پاسخ جز از گستهم که بود اندر آورد شیر دژم بسالار گفت ای سرافراز شاه چو رفتی بورد توران سپاه سپردی مرا کوس و پرده سرای بپیش سپه برببودن بپای دلیران همه نام جستند و ننگ مرا بهره نمد بهنگام جنگ کنون من بدین کار نام آورم شومشان یکایک بدام آورم بخندید گودرز و زو شاد شد رخش تازه شد وز غم آزاد شد بدو گفت نیک اختری تو ز هور که شیری و بدخواه تو همچو گور برو کفریننده یار تو باد چو لهاک سیصد شکار تو باد

شرح و بازنویسی ساده

بخش 384 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).