شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 385 از 993

متن اصلی

بپوشید گستهم درع نبرد ز گردان کرا دید پدرود کرد برون رفت وز لشکر خویش تفت بجنگ دو ترک سرافراز رفت همی گفت لشکر همه سربسر که گستهم را زین بد آید بسر یکی لشکر از نزد افراسیاب همی رفت برسان کشتی برآب بیاری همه جنگجو آمدند چو نزدیک دشت دغو آمدند خبر شد بدیشان که پیران گذشت نبرد دلیران دگرگونه گشت همه بازگشتند یکسر ز راه خروشان برفتند نزدیک شاه چو بشنید بیژن که گستهم رفت ز لشکر بورد لهاک تفت گمانی چنان برد بیژن که او چو تنگ اندر آید بدشت دغو نباید که لهاک و فرشیدورد برآرند ازو خاک روز نبرد نشست از بر دیزهٔ راه جوی بنزدیک گودرز بنهاد روی چو چشمش بروی نیا برفتاد خروشید و چندی سخن کرد یاد نه خوب آید ای پهلوان از خرد که هر نامداری که فرمان برد مر او را بخیره بکشتن دهی بهانه بچرخ فلک برنهی دو تن نامداران توران سپاه برفتند زین سان دلاور براه ز هومان و پیران دلاورترند بگوهر بزرگان آن کشورند کنون گستهم شد بجنگ دو تن نباید که آید برو برشکن همه کام ما بازگردد بدرد چو کم گردد از لشکر آن رادمرد چو بشنید گودرز گفتار اوی کشیدن بدان کار تیمار اوی پس اندیشه کرد اندران یک زمان هم از بد که می برد بیژن گمان بگردان چنین گفت سالار شاه که هر کس که جوید همی نام و گاه پس گستهم رفت باید دمان مر او را بدن یار با بدگمان ندادند پاسخ کس از انجمن نه غمخواره بد کس نه آسوده تن بگودرز پس گفت بیژن که کس جز من نباشدش فریادرس که آید ز گردان بدین کار پیش بسیری نیامد کس از جان خویش مرا رفت باید که از کار اوی دلم پر ز درد است و پر آب روی بدو گفت گودرز کای شیرمرد نه گرم آزموده ز گیتی نه سرد نبینی که ماییم پیروزگر بدین کار مشتاب تند ای پسر بریشان بود گستهم چیره بخت وزیشان ستاند سرو تاج و تخت بمان تا کنون از پس گستهم سواری فرستم چو شیر دژم که با او بود یارگاه نبرد سر دشمنان اندر آرد بگرد بدو گفت بیژن که ای پهلوان خردمند و بیدار و روشن روان کنون یار باید که زندست مرد نه آنگه کجا زو برآرند گرد چو گستهم شد کشته در کارزار سرآمد برو روز و برگشت کار کجا سود دارد مر او را سپاه کنون دار گر داشت خواهی نگاه بفرمای تا من ز تیمار اوی ببندم کمر تنگ بر کار اوی ور ایدونک گویی مرو من سرم ببرم بدین آبگون خنجرم که من زندگانی پس از مرگ اوی نخواهم که باشد بهانه مجوی بدو گفت گودرز بشتاب پیش اگر نیست مهر تو بر جان خویش نیابی همی سیری از کارزار کمر بند و ببسیچ و سر بر مخار نسوزد همانا دلت بر پدر که هزمان مر او را بسوزی جگر چو بشنید بیژن فرو برد سر زمین را ببوسید و آمد بدر برآرم همی گفت از کوه خاک بدین جنگ جستن مرا زو چه باک کمر بست و برساخت مر جنگ را بزین اندر آورد شبرنگ را بگیو آگهی شد که بیژن چو گرد کمر بست بر جنگ فرشیدورد پس گستهم تازیان شد براه بجنگ سواران توران سپاه هم اندر زمان گیو برجست زود نشست از بر تازی اسبی چو دود بیامد بره بر چو او را بدید به تندی عنانش بیکسو کشید بدو گفت چندین زدم داستان نخواهی همی بود همداستان که باشم بتو شادمان یک زمان کجا رفت خواهی بدین سان دمان

شرح و بازنویسی ساده

بخش 385 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).