شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 386 از 993

متن اصلی

بهر کار درد دلم را مجوی بپیران سر از من چه باید بگوی جز از تو بگیتیم فرزند نیست روانم بدرد تو خرسند نیست بدی ده شبان روز بر پشت زین کشیده ببدخواه بر تیغ کین بسودی بخفتان و خود اندرون نخواهی همی سیر گشتن ز خون چو نیکی دهش بخت پیروز داد بباید نشستن برام و شاد بپیش زمانه چه تازی سرت بس ایمن شدستی بدین خنجرت کسی کو بجوید سرانجام خویش نجوید ز گیتی چنین کام خویش تو چندین بگرد زمانه مپوی که او خود سوی ما نهادست روی ز بهر مرا زین سخن بازگرد نشاید که دارای دل من بدرد بدو گفت بیژن که ای پر خرد جزین بر تو مردم گمانی برد که کار گذشته بیاری بیاد نپیچی بخیره همی سر زداد بدان ای پدر کین سخن داد نیست مگر جنگ لاون ترا یاد نیست که با من چه کرد اندران گستهم غم و شادمانیش با من بهم ورایدون کجا گردش ایزدی فرازآورد روزگار بدی نبشته نگردد بپرهیز باز نباید کشید این سخن را دراز ز پیکار سر بر مگردان که من فدی کرده دارم بدین کار تن بدو گفت گیو ار بگردی تو باز همان خوبتر کین نشیب و فراز تو بی من مپویی بروز نبرد منت یار باشم بهر کارکرد بدو گفت بیژن که این خود مباد که از نامداران خسرونژاد سه گرد از پی بیم خورده دو تور بتازند پویان بدین راه دور بجان و سر شاه روشن روان بجان نیا نامور پهلوان بکین سیاوش کزین رزمگاه تو برگردی و من بپویم براه نخواهم برین کار فرمانت کرد که گویی مرا بازگرد از نبرد چو بشنید گیو این سخن بازگشت برو آفرین کرد و اندر گذشت که پیروز بادی و شاد آمدی مبیناد چشم تو هرگز بدی همی تاخت بیژن پس گستهم که ناید بروبر ز توران ستم چو از دور لهاک و فرشیدورد گذشتند پویان ز دشت نبرد بیک ساعت از هفت فرسنگ راه برفتند ایمن ز ایران سپاه یکی بیشه دیدند و آب روان بدو اندرون سایهٔ کاروان ببیشه درون مرغ و نخچیر و شیر درخت از بر و سبزه و آب زیر بنخچیر کردن فرود آمدند وزان تشنگی سوی رود آمدند چو آب اندر آمد ببایست نان باندوه و شادی نبندد دهان بگشتند بر گرد آن مرغزار فگندند بسیار مایه شکار برافروختند آتش و زان کباب بخوردند و کردند سر سوی خواب چو بد روزگار دلیران دژم کجا خواب سازد بریشان ستم فرو خفت لهاک و فرشیدورد بسر بر همی پاسبانیش کرد برآمد چو شب تیره شد ماهتاب دو غمگین سر اندر نهاده بخواب رسید اندران جایگه گستهم که بودند یاران توران بهم نوند اسب او بوی اسبان شنید خروشی برآورد و اندر دمید سبک اسب لهاک هم زین نشان خروشی برآورد چون بیهشان دمان سوی لهاک فرشید ورد ز خواب خوش آمدش بیدار کرد بدو گفت برخیز زین خواب خوش بمردی سر بخت خود را بکش که دانا زد این داستان بزرگ که شیری که بگریزد از چنگ گرگ نباید که گرگ از پسش در کشد که او را همان بخت خود برکشد چه مایه بپیوند و چندی شتافت کس از روز بد هم رهایی نیافت هلا زود بشتاب کآمد سپاه از ایران و بر ما گرفتند راه نشستند بر باره هر دو سوار کشیدند پویان ازان مرغزار ز بیشه ببالا نهادند روی دو خونی دلاور دو پرخاشجوی بهامون کشیدند هر دو سوار پراندیشه تا چون بسیچند کار پدید آمد از دور پس گستهم ندیدند با او سواری بهم

شرح و بازنویسی ساده

بخش 386 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).