شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 387 از 993

متن اصلی

دلیران چو سر را برافراختند مر او را چو دیدند بشناختند گرفتند یک بادگر گفت و گوی که یک تن سوی ما نهادست روی نیابد رهایی ز ما گستهم مگر بخت بد کرد خواهد ستم جز از گستهم نیست کامد بجنگ درفش دلیران گرفته بچنگ گریزان بباید شد از پیش اوی مگر کاندر آرد بدین دشت روی وز آنجا بهامون نهادند روی پس اندر دمان گستهم کینه جوی بیامد چو نزدیک ایشان رسید چو شیر ژیان نعره ای برکشید بریشان ببارید تیر خدنگ چو فرشیدورد اندر آمد بجنگ یکی تیر زد بر سرش گستهم که با خون برآمیخت مغزش بهم نگون گشت و هم در زمان جان بداد شد آن نامور گرد ویسه نژاد چو لهاک روی برادر بدید بدانست کز کارزار آرمید بلرزید وز درد او خیره شد جهان پیش چشم اندرش تیره شد ز روشن روانش بسیری رسید کمان را بزه کرد و اندر کشید شدند آن زمان خسته هر دو سوار بشمشیر برساختند کارزار یکایک برو گستهم دست یافت ز کینه چنان خسته اندر شتافت بگردنش بر زد یکی تیغ تیز برآورد ناگاه زو رستخیز سرش زیر پای اندر آمد چو گوی که آید همی زخم چوگان بروی چنینست کردار گردان سپهر ببرد ز پروردهٔ خویش مهر چو سر جوییش پای یابی نخست وگر پای جویی سرش پیش تست بزین بر چنان خسته بد گستهم که بگسست خواهد تو گفتی ز هم بیامد خمیده بزین اندرون همی راند اسب و همی ریخت خون و زآنجا سوی چشمه ساری رسید هم آب روان دید و هم سایه دید فرود آمد و اسب را بر درخت ببست و به آب اندر آمد ز بخت بخورد آب بسیار و کرد آفرین ببستش تو گفتی سراسر زمین بپیچید و غلتید بر تیره خاک سراسر همه تن بشمشیر چاک همی گفت کای روشن کردگار پدید آر زان لشکر نامدار بدلسوزگی بیژن گیو را وگرنه دلاور یکی نیو را که گر مرده گر زنده زین جایگاه برد مر مرا سوی ایران سپاه سر نامداران توران سپاه ببرد برد پیش بیدار شاه بدان تا بداند که من جز بنام نمردم بگیتی همینست کام همه شب بنالید تا روز پاک پر از درد چون مار پیچان بخاک چو گیتی ز خورشید شد روشنا بیامد بدانجایگه بیژنا همی گشت بر گرد آن مرغزار که یابد نشانی ز گم بوده یار پدید آمد از دور اسب سمند بدان مرغزار اندرون چون نوند چمان و چران چون پلنگان بکام نگون گشته زین و گسسته لگام همه آلت زین برو بر نگون رکیب و کمند و جنا پر ز خون چو بیژن بدید آن ازو رفت هوش برآورد چو شیر شرزه خروش همی گفت که ای مهربان نیک یار کجایی فگنده در این مرغزار که پشتم شکستی و خستی دلم کنون جان شیرین ز تن بگسلم بشد بر پی اسب بر چشمه سار مر او را بدید اندران مزغزار همه جوشن ترگ پر خاک و خون فتاده بدان خستگی سرنگون فروجست بیژن ز شبرنگ زود گرفتش بغوش در تنگ زود برون کرد رومی قبا از برش برهنه شد از ترگ خسته سرش ز بس خون دویدن تنش بود زرد دلش پر ز تیمار و جان پر ز درد بران خستگیهاش بنهاد روی همی بود زاری کنان پیش اوی همی گفت کای نیک دل یار من تو رفتی و این بود پیکار من شتابم کنون بیش بایست کرد رسیدن بر تو بجای نبرد مگر بودمی گاه سختیت یار چو با اهرمن ساختی کارزار کنون کام دشمن همه راست کرد برآنرد سر هرچ می خواست کرد بگفت این سخن بیژن و گستهم بجنبید و برزد یکی تیز دم

شرح و بازنویسی ساده

بخش 387 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).