شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 389 از 993

متن اصلی

ز دادار بر پهلوان آفرین همی خواند و بر لشکرش همچنین که ای نامداران فرخنده پی شما آتش و دشمنان خشک نی سپهدار گودرز با دودمان ز بهر دل من چو آتش دمان همه جان و تنها فدا کرده اند دم از شهر توران برآورده اند کنون گنج و شاهی مرا با شماست ندارم دریغ از شما دست راست ازان پس بدان کشتگان بنگرید چو روی سپهدار پیران بدید فروریخت آب از دو دیده بدرد که کردار نیکی همی یاد کرد بپیرانش بر دل ازان سان بسوخت تو گفتی بدلش آتشی برفروخت یکی داستان زد پس از مرگ اوی بخون دو دیده بیالود روی که بخت بدست اژدهای دژم بدام آورد شیر شرزه بدم بمردی نیابد کسی زو رها چنین آمد این تیزچنگ اژدها کشیدی همه ساله تیمار من میان بسته بودی بپیکار من ز خون سیاوش پر از درد بود بدانگه کسی را نیازرد بود چنان مهربان بود دژخیم شد وزو شهر ایران پر از بیم شد مر او را ببرد اهرمن دل ز جای دگرگونه پیش اندر آورد پای فراوان همی خیره دادمش پند نیامدش گفتار من سودمند از افراسیابش نه برگشت سر کنون شهریارش چنین داد بر مکافات او ما جز این خواستیم همی گاه و دیهیمش آراستیم از اندیشهٔ ما سخن درگذشت فلک بر سرش بر دگرگونه گشت بدل بر جفاکرد بر جای مهر بدین سر دگرگونه بنمود چهر کنون پند گودرز و فرمان من بیفگند گفتار و پیمان من تبه کرد مهر دل پاک را بزهر اندر آمیخت تریاک را که آمد بجنگ شما با سپاه که چندان شد از شهر ایران تباه ز توران بسیچید و آمد دمان که ژوپین گودرز بودش زمان پسر با برادر کلاه و کمر سلیح و سپاه و همه بوم و بر بداد از پی مهر افراسیاب زمانه برو کرد چندین شتاب بفرمود تا مشک و کافور ناب بعنبر برآمیخته با گلاب تنش را بیالود زان سربسر بکافور و مشکش بیاگند سر بدیبار رومی تن پاک اوی بپوشید آن جان ناپاک اوی یکی دخمه فرمود خسرو بمهر بر آورده سر تا بگردان سپهر نهاد اندرو تختهای گران چنانچون بود در خور مهتران نهادند مر پهلوان را بگاه کمر بر میان و بسر برکلاه چنینست کردار این پر فریب چه مایه فرازست و چندی نشیب خردمند را دل ز کردار اوی بماند همی خیره از کار اوی ازان پس گروی زره را بدید یکی باد سرد از جگر برکشید نگه کرد خسرو بدان زشت روی چو دیوی بسر بر فروهشته موی همی گفت کای کردگار جهان تو دانی همی آشکار و نهان همانا که کاوس بد کرده بود بپاداش ازو زهر و کین آزمود که دیوی چنین بر سیاوش گماشت ندانم جزین کینه بر دل چه داشت ولیکن بپیروزی یک خدای جهاندار نیکی ده و رهنمای که خون سیاوش ز افراسیاب بخواهم بدین کینه گیرم شتاب گروی زره را گره تا گره بفرمود تا برکشیدند زه چو بندش جداشد سرش را ز بند بریدند همچون سر گوسفند بفرمود او را فگندن به آب بگفتا چنین بینم افراسیاب ببد شاه چندی بران رزمگاه بدان تا کند سازکار سپاه دهد پادشاهی کرا در خورست کسی کز در خلعت و افسرست بگودرز داد آن زمان اصفهان کلاه بزرگی و تخت مهان باندازه اندر خور کارشان بیاراست خلعت سزاوارشان از آنها که بودند مانده بجای که پیرانشان بد سرو کد خدای فرستاده آمد بنزدیک شاه خردمند مردی ز توران سپاه

شرح و بازنویسی ساده

بخش 389 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).