شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 39 از 993

متن اصلی

همه مهر جویید و افسون کنید ز تن آلت جنگ بیرون کنید خروشی بر آمد ز پرده سرای که ای پهلوانان فرخنده رای ازین پس به خیره مریزید خون که بخت جفاپیشگان شد نگون همه آلت لشکر و ساز جنگ ببردند نزدیک پور پشنگ سپهبد منوچهر بنواختشان براندازه بر پایگه ساختشان سوی دژ فرستاد شیروی را جهاندیده مرد جهانجوی را بفرمود کان خواسته برگرای نگه کن همه هر چه یابی به جای به پیلان گردونکش آن خواسته به درگاه شاه آور آراسته بفرمود تا کوس رویین و نای زدند و فرو هشت پرده سرای سپه را ز دریا به هامون کشید ز هامون سوی آفریدون کشید چو آمد به نزدیک تمیشه باز نیا را بدیدار او بد نیاز برآمد ز در نالهٔ کر نای سراسر بجنبید لشکر ز جای همه پشت پیلان ز پیروزه تخت بیاراست سالار پیروز بخت چه با مهد زرین به دیبای چین بگوهر بیاراسته همچنین چه با گونه گونه درفشان درفش جهانی شده سرخ و زرد و بنفش ز دریای گیلان چو ابر سیاه دمادم بساری رسید آن سپاه چو آمد بنزدیک شاه آن سپاه فریدون پذیره بیامد براه همه گیل مردان چو شیر یله ابا طوق زرین و مشکین کله پس پشت شاه اندر ایرانیان دلیران و هر یک چو شیر ژیان به پیش سپاه اندرون پیل و شیر پس ژنده پیلان یلان دلیر درفش درفشان چو آمد پدید سپاه منوچهر صف بر کشید پیاده شد از باره سالار نو درخت نوآیین پر از بار نو زمین را ببوسید و کرد آفرین بران تاج و تخت و کلاه و نگین فریدونش فرمود تا برنشست ببوسید و بسترد رویش به دست پس آنگه سوی آسمان کرد روی که ای دادگر داور راست گوی تو گفتی که من دادگر داورم به سختی ستم دیده را یاورم همم داد دادی و هم داوری همم تاج دادی هم انگشتری بفرمود پس تا منوچهر شاه نشست از بر تخت زر با کلاه سپهدار شیروی با خواسته به درگاه شاه آمد آراسته بفرمود پس تا منوچهر شاه ببخشید یکسر همه با سپاه چو این کرده شد روز برگشت بخت بپژمرد برگ کیانی درخت کرانه گزید از بر تاج و گاه نهاده بر خود سر هر سه شاه پر از خون دل و پر ز گریه دو روی چنین تا زمانه سرآمد بروی فریدون شد و نام ازو ماند باز برآمد برین روزگار دراز همان نیکنامی به و راستی که کرد ای پسر سود برکاستی منوچهر بنهاد تاج کیان بزنار خونین ببستش میان برآیین شاهان یکی دخمه کرد چه از زر سرخ و چه از لاژورد نهادند زیر اندرش تخت عاج بیاویختند از بر عاج تاج بپدرود کردنش رفتند پیش چنان چون بود رسم آیین و کیش در دخمه بستند بر شهریار شد آن ارجمند از جهان زار و خوار جهانا سراسر فسوسی و باد بتو نیست مرد خردمند شاد منوچهر یک هفته با درد بود دو چشمش پر آب و رخش زرد بود بهشتم بیامد منوچهر شاه بسر بر نهاد آن کیانی کلاه همه پهلوانان روی زمین برو یکسره خواندند آفرین چو دیهیم شاهی بسر بر نهاد جهان را سراسر همه مژده داد به داد و به آیین و مردانگی به نیکی و پاکی و فرزانگی منم گفت بر تخت گردان سپهر همم خشم و جنگست و هم داد و مهر زمین بنده و چرخ یار منست سر تاجداران شکار منست همم دین و هم فرهٔ ایزدیست همم بخت نیکی و هم بخردیست شب تار جویندهٔ کین منم همان آتش تیز برزین منم

شرح و بازنویسی ساده

بخش 39 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).