شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 392 از 993

متن اصلی

اگر باژ ندهند کشور دهند همان گنج و هم تخت و افسر دهند که یارد گذشتن ز پیمان اوی و گر سر کشیدن ز فرمان اوی که در بزم گیتی بدو روشنست برزم اندرون کوه در جوشنست ابوالقاسم آن شهریار دلیر کجا گور بستاند از چنگ شیر جهاندار محمود کاندر نبرد سر سرکشان اندر آرد بگرد جهان تا جهان باشد او شاه باد بلند اخترش افسر ماه باد که آرایش چرخ گردنده اوست ببزم اندرون ابر بخشنده اوست خرد هستش و نیکنامی و داد جهان بی سر و افسر او مباد سپاه و دل و گنج و دستور هست همان رزم وبزم و می و سور هست یکی فرش گسترده شد در جهان که هرگز نشانش نگردد نهان کجا فرش را مسند و مرقدست نشستنگه نصر بن احمدست که این گونه آرام شاهی بدوست خرد در سر نامداران نکوست نبد خسروان را چنو کدخدای بپرهیز دین و برادی و رای گشاده زبان و دل و پاک دست پرستندهٔ شاه یزدان پرست ز دستور فرزانه و دادگر پراگنده رنج من آمد ببر بپیوستم این نامهٔ باستان پسندیده از دفتر راستان که تا روز پیری مرا بر دهد بزرگی و دینار و افسر دهد ندیدم جهاندار بخشنده ای بتخت کیان بر درخشنده ای همی داشتم تا کی آید پدید جوادی که جودش نخواهد کلید نگهبان دین و نگهبان تاج فروزندهٔ افسر و تخت عاج برزم دلیران توانا بود بچون و چرا نیز دانا بود چنین سال بگذاشتم شست و پنج بدرویشی و زندگانی برنج چو پنج از سر سال شستم نشست من اندر نشیب و سرم سوی پست رخ لاله گون گشت برسان کاه چو کافور شد رنگ مشک سیاه بدان گه که بد سال پنجاه و هفت نوانتر شدم چون جوانی برفت فریدون بیدار دل زنده شد زمان و زمین پیش او بنده شد بداد و ببخشش گرفت این جهان سرش برتر آمد ز شاهنشهان فروزان شد آثار تاریخ اوی که جاوید بادا بن و بیخ اوی ازان پس که گوشم شنید آن خروش نهادم بران تیز آواز گوش بپیوستم این نامه بر نام اوی همه مهتری باد فرجام اوی ازان پس تن جانور خاک راست روان روان معدن پاک راست همان نیزه بخشندهٔ دادگر کزویست پیدا بگیتی هنر که باشد بپیری مرا دستگیر خداوند شمشیر و تاج و سریر خداوند هند و خداوند چین خداوند ایران و توران زمین خداوند زیبای برترمنش ازو دور پیغاره و سرزنش بدرد ز آواز او کوه سنگ بدریا نهنگ و بخشکی پلنگ چه دینار در پیش بزمش چه خاک ز بخشش ندارد دلش هیچ باک جهاندار محمود خورشیدفش برزم اندرون شیر شمشیرکش مرا او جهان بی نیازی دهد میان گوان سرفرازی دهد که جاوید بادا سر و تخت اوی بکام دلش گردش بخت اوی که داند ورا در جهان خود ستود کسی کش ستاید که یارد شنود که شاه از گمان و توان برترست چو بر تارک مشتری افسرست یکی بندگی کردم ای شهریار که ماند ز من در جهان یادگار بناهای آباد گردد خراب ز باران وز تابش آفتاب پی افگندم از نظم کاخی بلند که از باد و بارانش نیاید گزند برین نامه بر سالها بگذرد همی خواند آنکس که دارد خرد کند آفرین بر جهاندار شاه که بی او مبیناد کس پیشگاه مر او را ستاینده کردار اوست جهان سربسر زیر آثار اوست چو مایه ندارم ثنای ورا نیایش کنم خاک پای ورا زمانه سراسر بدو زنده باد خرد تخت او را فروزنده باد

شرح و بازنویسی ساده

بخش 392 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).