شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 393 از 993

متن اصلی

دلش شادمانه چو خرم بهار همیشه برین گردش روزگار ازو شادمانه دل انجمن بهر کار پیروز و چیره سخن همی تا بگردد فلک چرخ وار بود اندرو مشتری را گذار شهنشاه ما باد با جاه و ناز ازو دور چشم بد و بی نیاز کنون زین سپس نامه باستان بپیوندم از گفتهٔ راستان چو پیش آورم گردش روزگار نباید مرا پند آموزگار چو پیکار کیخسرو آمد پدید ز من جادویها بباید شنید بدین داستان در ببارم همی بسنگ اندرون لاله کارم همی کنون خامه ای یافتم بیش ازان که مغز سخن بافتم پیش ازان ایا آزمون را نهاده دو چشم گهی شادمانی گهی درد و خشم شگفت اندرین گنبد لاژورد بماند چنین دل پر از داغ و درد چنین بود تا بود دور زمان بنوی تو اندر شگفتی ممان یکی را همه بهره شهدست و قند تن آسانی و ناز و بخت بلند یکی زو همه ساله با درد و رنج شده تنگدل در سرای سپنج یکی را همه رفتن اندر نهیب گهی در فراز و گهی در نشیب چنین پروراند همی روزگار فزون آمد از رنگ گل رنج خار هر آنگه که سال اندر آمد بشست بباید کشیدن ز بیشیت دست ز هفتاد برنگذرد بس کسی ز دوران چرخ آزمودم بسی وگر بگذرد آن همه بتریست بران زندگانی بباید گریست اگر دام ماهی بدی سال شست خردمند ازو یافتی راه جست نیابیم بر چرخ گردنده راه نه بر کار دادار خورشید و ماه جهاندار اگر چند کوشد برنج بتازد بکین و بنازد بگنج همش رفت باید بدیگر سرای بماند همه کوشش ایدر بجای تو از کار کیخسرو اندازه گیر کهن گشته کار جهان تازه گیر که کین پدر باز جست از نیا بشمشیر و هم چاره و کیمیا نیا را بکشت و خود ایدر نماند جهان نیز منشور او را نخواند چنینست رسم سرای سپنج بدان کوش تا دور مانی ز رنج چو شد کار پیران ویسه بسر بجنگ دگر شاه پیروزگر بیاراست از هر سوی مهتران برفتند با لشکری بی کران برآمد خروشیدن کرنای بهامون کشیدند پرده سرای بشهر اندرون جای خفتن نماند بدشت اندرون راه رفتن نماند یکی تخت پیروزه بر پشت پیل نهادند و شد روی گیتی چو نیل نشست از بر تخت با تاج شاه خروش آمد از دشت وز بارگاه چو بر پشت پیل آن شه نامور زدی مهره در جام و بستی کمر نبودی بهر پادشاهی روا نشستن مگر بر در پادشا ازان نامور خسرو سرکشان چنین بود در پادشاهی نشان بمرزی که لشکر فرستاده بود بسی پند و اندرزها داده بود چو لهراسب و چون اشکش تیز چنگ که از ژرف دریا ربودی نهنگ دگر نامور رستم پهلوان پسندیده و راد و روشن روان بفرمودشان بازگشتن بدر هر آن کس که بد گرد و پرخاشخر در گنج بگشاد و روزی بداد بسی از روان پدر کرد یاد سه تن را گزین کرد زان انجمن سخن گو و روشن دل و تیغ زن چو رستم که بد پهلوان بزرگ چو گودرز بینادل آن پیر گرگ دگر پهلوان طوس زرینه کفش کجا بود با کاویانی درفش بهر نامداری و خودکامه ای نبشتند بر پهلوی نامه ای فرستادگان خواست از انجمن زبان آور و بخرد و رای زن که پیروز کیخسرو از پشت پیل بزد مهره و گشت گیتی چو نیل مه آرام بادا شما را مه خواب مگر ساختن رزم افراسیاب چو آن نامه برخواند هر مهتری کجا بود در پادشاهی سری ز گردان گیتی برآمد خروش زمین همچو دریا برآمد بجوش

شرح و بازنویسی ساده

بخش 393 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).