شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 399 از 993

متن اصلی

همی داشتی تا بر آورد پر شد از مهر شاه از در تاج زر ز توران چو مرغی بایران پرید تو گفتی که هرگز نیا را ندید ز خوبی نگه کن که پیران چه کرد بدان بی وفا ناسزاوار مرد همه مهر پیران فراموش کرد پر از کینه سر دل پر از جوش کرد همی بود خامش چو آمد به مشت چنان مهربان پهلوان را بکشت از ایران کنون با سپاهی به جنگ بیامد به پیش نیا تیزچنگ نه دینار خواهد نه تخت و کلاه نه اسب و نه شمشیر و گنج و سپاه ز خویشان جز از جان نخواهد همی سخن را ازین در نکاهد همی پدر شاه و فرزانه تر پادشاست بدیت راست گفتار من بر گواست از ایرانیان نیست چندین سخن سپه را چنین دل شکسته مکن بدیشان چباید ستاره شمر بشمشیر جویند مردان هنر سواران که در میمنه با منند همه جنگ را یکدل و یکتند چو دستور باشد مرا پادشا از ایشان نمانم یکی پارسا بدوزم سر و ترگ ایشان بتیر نه اندیشم از کنده و آبگیر چو بشنید افراسیاب این سخن بدو گفت مشتاب و تندی مکن سخن هرچ گفتی همه راست بود جز از راستی را نباید شنود ولیکن تو دانی که پیران گرد بگیتی همه راه نیکی سپرد نبد در دلش کژی و کاستی نجستی به جز خوبی و راستی همان پیل بد روز جنگ او به زور چو دریا دل و رخ چو تابنده هور برادرش هومان پلنگ نبرد چو لهاک جنگی و فرشیدورد ز ترکان سواران کین صدهزار همه نامجوی از در کارزار برفتند از ایدر پر از جنگ و جوش من ایدر نوان با غم و با خروش ازان کو برین دشت کین کشته شد زمین زیر او چو گل آغشته شد همه مرز توران شکسته دلند ز تیمار دل را همی بگسلند نبینند جز مرگ پیران بخواب نخواند کسی نام افراسیاب بباشیم تا نامداران ما مهان و ز لشکر سواران ما ببینند ایرانیان را بچشم ز دل کم شود سوگ با درد و خشم هم ایرانیان نیز چندین سپاه ببینند آیین تخت و کلاه دو لشکر برین گونه پر درد و خشم ستاره به ما دارد از چرخ چشم بانبوه جستن نه نیکوست جنگ شکستی بود باد ماند بچنگ مبارز پراگنده بیرون کنیم از ایشان بیابان پر از خون کنیم چنین داد پاسخ که ای شهریار چو زین گونه جویی همی کارزار نخستین ز لشکر مبارز منم که بر شیر و بر پیل اسب افگنم کسی را ندانم که روز نبرد فشاند بر اسب من از دور گرد مرا آرزو جنگ کیخسروست که او در جهان شهریار نوست اگر جوید او بی گمان جنگ من رهایی نیابد ز چنگال من دل و پشت ایشان شکسته شود بارن انجمن کار بسته شود و گر دیگری پیشم آید به جنگ بخاک اندر آرم سرش بی درنگ بدو گفت کای کار نادیده مرد شهنشاه کی جوید از تو نبرد اگر جویدی هم نبردش منم تن و نام او زیر پای افگنم گر او با من آید بوردگاه برآساید از جنگ هر دو سپاه بدو شیده گفت ای جهاندیده مرد چشیده ز گیتی بسی گرم و سرد پسر پنج زنده ست پیشت بپای نمانیم تا تو کنی رزم رای نه لشکر پسندد نه ایزد پرست که تو جنگ او را کنی پیشدست بدو گفت شاه ای سرفراز مرد نه گرم آزموده ز گیتی نه سرد از ایدر برو تا میان سپاه ازیشان یکی مرد دانا بخواه بکیخسرو از من پیامی رسان که گیتی جز این دارد آیین و سان نبیره که رزم آورد با نیا دلش بر بدی باشد و کیمیا چنین بود رای جهان آفرین که گردد جهان پر ز پرخاش و کین سیاوش نه بر بیگنه کشته شد شد از آموزگاران سرش گشته شد

شرح و بازنویسی ساده

بخش 399 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).