شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 401 از 993

متن اصلی

بایرانیان گفت نزدیک شاه سواری فرستید با رسم و راه بگوید که روشن دلی شیده نام بشاه آوریدست چندی پیام از افراسیاب آن سپهدار چین پدر مادر شاه ایران زمین سواری دمان از طلایه برفت بر شاه ایران خرامید تفت که پیغمبر شاه توران سپاه گوی بر منش بر درفشی سیاه همی شیده گوید که هستم بنام کسی بایدم تا گزارم پیام دل شاه شد زان سخن پر ز شرم فرو ریخت از دیدگان آب گرم چنین گفت کین شیده خال منست ببالا و مردی همال منست نگه کرد گردنکشی زان میان نبد پیش جز قارن کاویان بدو گفت رو پیش او شادکام درودش ده از ما و بشنو پیام چو قارن بیامد ز پیش سپاه بدید آن درفشان درفش سیاه چو آمد بر شیده دادش درود ز شاه و ز ایرانیان برفزود جوان نیز بگشاد شیرین زبان که بیدار دل بود و روشن روان بگفت آنچه بشنید ز افراسیاب ز آرام وز بزم و رزم و شتاب چو بشنید قارن سخنهای نغز ازان نامور بخرد پاک مغز بیامد بر شاه ایران بگفت که پیغامها با خرد بود جفت چو بشنید خسرو ز قارن سخن بیاد آمدش گفتهای کهن بخندید خسرو ز کار نیا ازان جستن چاره و کیمیا ازان پس چنین گفت کافراسیاب پشیمان شدست از گذشتن ز آب ورا چشم بی آب و لب پر سخن مرا دل پر از دردهای کهن بکوشد که تا دل بپیچاندم ببیشی لشکر بترساندم بدان گه که گردنده چرخ بلند نگردد ببایست روز گزند کنون چارهٔ ما جزین نیست روی که من دل پر از کین شوم پیش اوی بگردم بورد با او بجنگ بهنگام کوشش نسازم درنگ همه بخردان و ردان سپاه بواز گفتند کین نیست راه جهاندیده پردانش افراسیاب جز از چاره جستن نبیند بخواب نداند جز از تنبل و جادویی فریب و بداندیشی و بدخویی ز لشکر کنون شیده را برگزید که این دید بند بدی را کلید همی خواهد از شاه ایران نبرد بدان تا کند روز ما را بدرد تو بر تیزی او دلیری مکن از ایران وز تاج سیری مکن وگر شیده از شاه جوید نبرد بورد گستاخ با او مگرد بدست تو گر شیده گردد تباه یکی نامور کم شود زان سپاه وگر دور از ایدر تو گردی هلاک ز ایران برآید یکی تیره خاک یکی زنده از ما نماند بجای نه شهر و بر و بوم ایران بپای کسی نیست ما را ز تخم کیان که کین را ببندد کمر بر میان نیای تو پیری جهاندیده است بتوران و چین در پسندیده است همی پوزش آرد بدین بد که کرد ز بیچارگی جست خواهد نبرد همی گوید اسبان و گنج درم که بنهاد تور از پی زادشم همان تخت شاهی و تاج سران کمرهای زرین و گرز گران سپارد بگنج تو از گنج خویش همی باز خرد بدین رنج خویش هران شهر کز مرزایران نهی همی کرد خواهد ز ترکان تهی بایران خرامیم پیروز و شاد ز کار گذشته نگیریم یاد برین گفته بودند پیر و جوان جز از نامور رستم پهلوان که رستم همی ز آشتی سربگاشت ز درد سیاوش بدل کینه داشت همی لب بدندان بخوایید شاه همی کرد خیره بدیشان نگاه وزان پس چنین گفت کین نیست راه بایران خرامیم زین رزمگاه کجا آن همه رستم و سوگند ما همان بدره و گفته و پند ما جو بر تخت بر زنده افراسیاب بماند جهان گردد از وی خراب بکاوس یکسر چه پوزش بریم بدین دیدگان چو بدو بنگریم شنیدیم که بر ایرج نیکبخت چه آمد بتور از پی تاج و تخت

شرح و بازنویسی ساده

بخش 401 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).