شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 403 از 993

متن اصلی

ازان خواب کز روزگار دراز بدید و ز هر کس همی داشت راز سرش گشت گردان و دل پرنهیب بدانست کامد بتنگی نشیب بدو گفت فردا بدین رزمگاه ز افگنده مردان نیابند راه بشیده چنین گفت کز بامداد مکن تا دو روز ای پسر جنگ یاد بدین رزم بشکست گویی دلم بر آنم که دل را ز تن بگسلم پسر گفت کای شاه ترکان و چین دل خویش را بد مکن روز کین چو خورشید فردا بر آرد درفش درفشان کند روی چرخ بنفش من و خسرو و دشت آوردگاه برانگیزم از شاه گرد سیاه چو روشن شد آن چادر لاژورد جهان شد به کردار یاقوت زرد نشست از بر اسب چنگی پشنگ ز باد جوانی سرش پر ز جنگ بجوشن بپوشید روشن برش ز آهن کلاه کیان بر سرش درفشش یکی ترک جنگی بچنگ خرامان بیامد بسان پلنگ چو آمد بنزدیک ایران سپاه یکی نامداری بشد نزد شاه که آمد سواری میان دو صف سرافراز و جوشان و تیغی بکف بخندید ازو شاه و جوشن بخواست درفش بزرگی برآورد راست یکی ترگ زرین بسر بر نهاد درفشش برهام گودرز داد همه لشکرش زار و گریان شدند چو بر آتش تیز بریان شدند خروشی بر آمد که ای شهریار بهن تن خویش رنجه مدار شهان را همه تخت بودی نشست که بر کین کمر بر میان تو بست که جز خاک تیره نشستش مباد بهیچ آرزو کام و دستش مباد سپهدار با جوشن و گرز و خود بلشکر فرستاد چندی درود که یک تن مجنبید زین رزمگاه چپ و راست و قلب و جناح سپاه نباید که جوید کسی جنگ و جوش برهام گودرز دارید گوش چو خورشید بر چرخ گردد بلند ببینید تا بر که آید گزند شما هیچ دل را مدارید تنگ چنینست آغاز و فرجام جنگ گهی بر فراز و گهی در نشیب گهی شادکامی گهی با نهیب برانگیخت شبرنگ بهزاد را که دریافتی روز تگ باد را میان بسته با نیزه و خود و گبر همی گرد اسبش بر آمد بابر میان دو صف شیده او را بدید یکی باد سرد از جگر بر کشید بدو گفت پور سیاوش رد توی ای پسندیدهٔ پرخرد نبیره جهاندار توران سپاه که ساید همی ترگ بر چرخ ماه جز آنی که بر تو گمانی برد جهاندیده ای کو خرد پرورد اگر مغز بودیت با خال خویش نکردی چنین جنگ را دست پیش اگر جنگ جویی ز پیش سپاه برو دور بگزین یکی رزمگاه کز ایران و توران نبینند کس نخواهیم یاران فریادرس چنین داد پاسخ بدو شهریار که ای شیر درنده در کارزار منم داغ دل پور آن بیگناه سیاوش که شد کشته بر دست شاه بدین دشت از ایران به کین آمدم نه از بهر گاه و نگین آمدم ز پیش پدر چونک برخاستی ز لشکر نبرد مرا خواستی مرا خواستی کس نبودی روا که پیشت فرستادمی ناسزا کنون آرزو کن یکی رزمگاه بدیدار دور از میان سپاه نهادند پیمان که از هر دو روی بیاری نیاید کسی کینه جوی هم اینها که دارند با ما درفش ز بد روی ایشان نگردد بنفش برفتند هر دو ز لشکر بدور چنانچون شود مرد شادان بسور بیابان که آن از در رزم بود بدانجایگه مرز خوارزم بود رسیدند جایی که شیر و پلنگ بدان شخ بی آب ننهاد چنگ نپرید بر آسمانش عقاب ازو بهره ای شخ و بهری سراب نهادند آوردگاهی بزرگ دو اسب و دو جنگی بسان دو گرگ سواران چو شیران اخته زهار که باشند پر خشم روز شکار بگشتند با نیزه های دراز چو خورشید تابنده گشت از فراز

شرح و بازنویسی ساده

بخش 403 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).