شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 404 از 993

متن اصلی

نماند ایچ بر نیزه هاشان سنان پر از آب برگستوان و عنان برومی عمود و بشمشیر و تیر بگشتند با یکدگر ناگزیر زمین شد ز گرد سواران سیاه نگشتند سیر اندر آوردگاه چو شیده دل و زور خسرو بدید ز مژگان سرشکش برخ برچکید بدانست کان فره ایزدیست ازو بر تن خویش باید گریست همان اسبش از تشنگی شد غمی بنیروی مرد اندر آمد کمی چو درمانده شد با دل اندیشه کرد که گر شاه را گویم اندر نبرد بیا تا به کشتی پیاده شویم ز خوی هر دو آهار داده شویم پیاده نگردد که عار آیدش ز شاهی تن خویش خوار آیدش بدین چاره گر زو نیابم رها شدم بی گمان در دم اژدها بدو گفت شاها بتیغ و سنان کند هر کسی جنگ و پیچد عنان پیاه به آید که جوییم جنگ بکردار شیران بیازیم چنگ جهاندار خسرو هم اندر زمان بدانست اندیشهٔ بدگمان بدل گفت کین شیر با زور و جنگ نبیره فریدون و پور پشگ گر آسوده گردد تن آسان کند بسی شیر دلرا هراسان کند اگر من پیاده نگردم به جنگ به ایرانیان بر کند جای تنگ بدو گفت رهام کای تاجور بدین کار ننگی مگردان گهر چو خسرو پیاده کند کارزار چه باید بر این دشت چندین سوار اگر پای بر خاک باید نهاد من از تخم کشواد دارم نژاد بمان تا شوم پیش او جنگ ساز نه شاه جهاندار گردن فراز برهام گفت آن زمان شهریار که ای مهربان پهلوان سوار چو شیده دلاور ز تخم پشنگ چنان دان که با تو نیاید به جنگ ترا نیز با رزم او پای نیست بترکان چنو لشکر آرای نیست یکی مرد جنگی فریدون نژاد که چون او دلاور ز مادر نزاد نباشد مرا ننگ رفتن بجنگ پیاده بسازیم جنگ پلنگ وزان سو بر شیده شد ترجمان که دوری گزین از بد بدگمان جز از بازگشتن ترا رای نیست که با جنگ خسرو ترا پای نیست بهنگام کردن ز دشمن گریز به از کشتن و جستن رستخیز بدان نامور ترجمان شیده گفت که آورد مردان نشاید نهفت چنان دان که تا من ببستم کمر همی برفرازم بخورشید سر بدین زور و این فره و دستبرد ندیدم بوردگه نیز گرد ولیکن ستودان مرا از گریز به آید چو گیرم بکاری ستیز هم از گردش چرخ بر بگذرم وگر دیدهٔ اژدها بسپرم گر ایدر مرا هوش بر دست اوست نه دشمن ز من باز دارد نه دوست ندانم من این زور مردی ز چیست برین نامور فره ایزدیست پیاده مگر دست یابم بدوی بپیکار خون اندر آرم بجوی بشیده چنین گفت شاه جهان که ای نامدار از نژاد مهان ز تخم کیان بی گمان کس نبود که هرگز پیاده نبرد آزمود ولیکن ترا گرد چنینست کام نپیچم ز رای تو هرگز لگام فرود آمد از اسب شبرنگ شاه ز سر برگرفت آن کیانی کلاه برهام داد آن گرانمایه اسب پیاده بیامد چو آذرگشسب پیاده چو از دور دیدش پشنگ فرود آمد از باره جنگی پلنگ بهامون چو پیلان بر آویختند همی خاک با خون برآمیختند چو شیده بدید آن بر و برز شاه همان ایزدی فر و آن دستگاه همی جست کید مگر زو رها که چون سر بشد تن نیارد بها چو آگاه شد خسرو از روی اوی وزان زور و آن برز بالای اوی گرفتش بچپ گردن و راست پشت برآورد و زد بر زمین بر درشت همه مهرهٔ پشت او همچو نی شد از درد ریزان و بگسست پی یکی تیغ تیز از میان بر کشید سراسر دل نامور بر درید برو کرد جوشن همه چاک چاک همی ریخت بر تارک از درد خاک

شرح و بازنویسی ساده

بخش 404 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).