متن اصلی
برهام گفت این بد بدسگال
دلیر و سبکسر مرا بود خال
پس از کشتنش مهربانی کنید
یکی دخمهٔ خسروانی کنید
تنش را بمشک و عبیر و گلاب
بشویی مغزش بکافور ناب
بگردنش بر طوق مشکین نهید
کله بر سرش عنبرآگین نهید
نگه کرد پس ترجمانش ز راه
بدید آن تن نامبردار شاه
که با خون ازان ریگ برداشتند
سوی لشکر شاه بگذاشتند
بیامد خروشان بنزدیک شاه
که ای نامور دادگر پیشگاه
یکی بنده بودم من او را نوان
نه جنگی سواری و نه پهلوان
بمن بر ببخشای شاها بمهر
که از جان تو شاد بادا سپهر
بدو گفت شاه آنچ دیدی ز من
نیا را بگو اندر آن انجمن
زمین را ببوسید و کرد آفرین
بسیچید ره سوی سالار چین
وزان دشت کیخسرو کینه جوی
سوی لشکر خویش بنهاد روی
خروشی بر آمد ز ایران سپاه
که بخشایش آورد خورشید و ماه
بیامد همانگاه گودرز و گیو
چو شیدوش و رستم چو گرگین نیو
همه بوسه دادند پیشش زمین
بسی شاه را خواندند آفرین
وزان روی ترکان دو دیده براه
که شویده کی آید ز آوردگاه
سواری همی شد بران ریگ نرم
برهنه سر و دیده پر خون و گرم
بیامد بنزدیک افراسیاب
دل از درد خسته دو دیده پر آب
برآورد پوشیده راز از نهفت
همه پیش سالار ترکان بگفت
جهاندار گشت از جهان ناامید
بکند آن چو کافور موی سپید
بسر بر پراگند ریگ روان
ز لشکر برفت آنک بد پهلوان
رخ شاه ترکان هر آنکس که دید
بر و جامه و دل همه بردرید
چنین گفت با مویه افراسیاب
کزین پس نه آرام جویم نه خواب
مرا اندرین سوگ یاری کنید
همه تن بتن سوگواری کنید
نه بیند سر تیغ ما را نیام
نه هرگز بوم زین سپس شادکام
ز مردم شمر ار ز دام و دده
دلی کو نباشد بدرد آژده
مبادا بدان دیده در آب و شرم
که از درد ما نیست پر خون گرم
ازان ماه دیدار جنگی سوار
ازان سروبن بر لب جویبار
همی ریخت از دیده خونین سرشک
ز دردی که درمان نداند پزشک
همه نامداران پاسخ گزار
زبان برگشادند بر شهریار
که این دادگر بر تو آسان کناد
بداندیش را دل هراسان کناد
ز ما نیز یک تن نسازد درنگ
شب و روز بر درد و کین پشنگ
سپه را همه دل خروشان کنیم
باوردگه بر سر افشان کنیم
ز خسرو نبد پیش ازین کینه چیز
کنون کینه بر کین بیفزود نیز
سپه دل شکسته شد از بهر شاه
خروشان و جوشان همه رزمگاه
چو خورشید برزد سر از برج گاو
ز هامون برآمد خروش چکاو
تبیره برآمد ز هر دو سرای
همان ناله بوق باکرنای
ز گردان شمشیرزن سی هزار
بیاورد جهن از در کارزار
چو خسرو بر آن گونه بر دیدشان
بفرمود تا قارن کاویان
ز قلب سپاه اندر آمد چو کوه
ازو گشت جهن دلاور ستوه
سوی راست گستهم نوذر چو گرد
بیامد دمان با درفش نبرد
جهان شد ز گرد سواران بنفش
زمین پرسپاه و هوا پر درفش
بجنبید خسرو ز قلب سپاه
هم افراسیاب اندران رزمگاه
بپیوست جنگی کزان سان نشان
ندادند گردان گردنکشان
بکشتند چندان ز توران سپاه
که دریای خون گشت آوردگاه
چنین بود تا آسمان تیره گشت
همان چشم جنگاوران خیره گشت
چو پیروز شد قارن رزم زن
به جهن دلیر اندر آمد شکن
چو بر دامن کوه بنشست ماه
یلان بازگشتند ز آوردگاه
از ایرانیان شاد شد شهریار
که چیره شدند اندران کارزار
همه شب همی جنگ را ساختند
بخواب و بخوردن نپرداختند