شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 406 از 993

متن اصلی

چو برزد سر از چنگ خرچنگ هور جهان شد پر از جنگ و آهنگ و شور سپاه دو لشکر کشیدند صف همه جنگ را بر لب آورده کف سپهدار ایران ز پشت سپاه بشد دور با کهتری نیک خواه چو لختی بیامد پیاده ببود جهان آفرین را فراوان ستود بمالید رخ را بران تیره خاک چنین گفت کای داور داد و پاک تو دانی کزو من ستم دیده ام بسی روز بد را پسندیده ام مکافات کن بدکنش را بخون تو باشی ستم دیده را رهنمون وزان جایگه با دلی پر ز غم پر از کین سر از تخمه زادشم بیامد خروشان بقلب سپاه بسر بر نهاد آن خجسته کلاه خروش آمد و نالهٔ گاودم دم نای رویین و رویینه خم وزان روی لشکر بکردار کوه برفتند جوشان گروها گروه سپاهی به کردار دریای آب بقلب اندرون جهن و افراسیاب چو هر دو سپاه اندر آمد ز جای تو گفتی که دارد در و دشت پای سیه شد ز گرد سپاه آفتاب ز پیکان الماس و پر عقاب ز بس نالهٔ بوق و گرد سپاه ز بانگ سواران در آن رزمگاه همی آب گشت آهن و کوه و سنگ بدریا نهنگ و بهامون پلنگ زمین پرزجوش و هوا پر خروش هژبر ژیان را بدرید گوش جهان سر بسر گفتی از آهنست وگر آسمان بر زمین دشمنست بهر جای بر توده چون کوه کوه ز گردان و ایران و توران گروه همه ریگ ارمان سر و دست و پای زمین را همی دل برآمد ز جای همه بوم شد زیر نعل اندرون چو کرباس آهار داده بخون وزان پس دلیران افراسیاب برفتند بر سان کشتی بر آب بصندوق پیلان نهادند روی تیر کجا ناوک انداز بود اندروی حصاری بد از پیل پیش سپاه برآورده بر قلب و بر بسته راه ز صندوق پیلان ببارید تیر برآمد خروشیدن دار و گیر برفتند گردان نیزه وران هم از قلب لشکر سپاهی گران نگه کرد افراسیاب از دو میل بدان لشکر و جنگ صندوق و پیل همه ژنده پیلان و لشکر براند جهان تیره شد روشنایی نماند خروشید کای نامداران جنگ چه دارید بر خویش تن جای تنگ ممانید بر پیش صندوق و پیل سپاهست بیکار بر چند میل سوی میمنه میسره برکشید ز قلب و ز صندوق برتر کشید بفرمود تا جهن رزم آزمای رود با تگینال لشکر ز جای برد دو هزار آزموده سوار همه نیزه دار از در کارزار بر مسیره شیر جنگی طبرد بشد تیز با نامداران گرد چو کیخسرو آن رزم ترکان بدید که خورشید گشت از جهان ناپدید سوی آوه و سمنکنان کرد روی که بودند شیران پرخاشجوی بفرمود تا بر سوی میسره بتابند چون آفتاب از بره برفتند با نامور ده هزار زره دار با گرزهٔ گاوسار بشماخ سوری بفرمود شاه که از نامداران ایران سپاه گزین کن ز جنگ آوران ده هزار سواران گرد از در کارزار میان دو صف تیغها بر کشید مبینید کس را سر اندر کشید دو لشکر برینسان بر آویختند چنان شد که گفتی برآمیختند چکاچاک برخاست از هر دو روی ز پرخاش خون اندر آمد بجوی چو برخاست گرد از چپ و دست راست جهاندار خفتان رومی بخواست بیک سو کشیدند صندوق پیل جهان شد بکردار دریای نیل بجنبید با رستم از قبلگاه منوشان خوزان لشکر پناه برآمد خروشیدن بوق و کوس بیک دست خسرو سپهدار طوس بیاراسته کاویانی درفش همه پهلوانان زرینه کفش به درد دل از جای برخاستند چپ شاه لشکر بیاراستند سوی راستش رستم کینه جوی زواره برادرش بنهاد روی

شرح و بازنویسی ساده

بخش 406 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).