شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 409 از 993

متن اصلی

ز بهر گرانمایه فرزند خویش بزرگان و خویشان و پیوند خویش خروشی یر آمد تو گفتی که ابر همی خون چکاند ز چشم هژبر همی بودش اندر بخارا درنگ همی خواست کایند شیران به جنگ ازان پس چو گشت انجمن آنچ ماند بزرگان برتر منش را بخواند چو گشتند پر مایگان انجمن ز لشکر هر آنکس که بد رای زن زبان بر گشادند بر شهریار چو بیچاره شدشان دل از کار زار که از لشکر ما بزرگان که بود گذشتند و زیشان دل ما شخود همانا که از صد نماندست بیست بران رفتگان بر بباید گریست کنون ما دل از گنج و فرزند خویش گسستیم چندی ز پیوند خویش بدان روی جیحون یکی رزمگاه بکردیم زان پس که فرمود شاه ز بی دانشی آنچ آمد بروی تو دانی که شاهی و ما چاره جوی گر ایدونک روشن بود رای شاه از ایدر بچاچ اندر آرد سپاه چو کیخسرو آید بکین خواستن بباید تو را لشکر آراستن چو شانه اندرین کار فرمان برد ز گلزریون نیز هم بگذرد بباشد برام ببهشت گنگ که هم جای جنگست و جای درنگ برین بر نهادند یکسر سخن کسی رای دیگر نیفگند بن برفتند یکسر بگلزریون همه دیده پرآب و دل پر ز خون بگلزریون شاه توران سه روز ببود و براسود با باز و یوز برفتند زان جایگه سوی گنگ بجایی نبودش فراوان درنگ یکی جای بود آن بسان بهشت گلش مشک سارا بد و زر خشت بدان جایگه شاد و خندان بخفت تو گفتی که با ایمنی گشت جفت سپه خواند از هر سوی بی کران برگان گردنکش و مهتران می و گلشن و بانگ چنگ و رباب گل و سنبل و رطل و افراسیاب همی بود تا بر چه گردد جهان بدین آشکارا چه دارد نهان چو کیخسرو آمد برین روی آب ازو دور شد خورد و آرام و خواب سپه چون گذر کرد زان سوی رود فرستاد زان پس به هر کس درود کزین آمدن کس مدارید باک بخواهید ما را ز یزدان گرانمایه گنجی بدرویش داد کسی را کزو شاد بد بیش داد وزآنجا بیامد سوی شهر سغد یکی نو جهان دید رسته ز چغد ببخشید گنجی بران شهر نیز همی خواست کباد گردد بچیز بر منزلی زینهاری سوار همی آمدندی بر شهریار ازان پس چو آگاهی آمد بشاه ز گنگ و ز افراسیاب و سپاه که آمد بنزدیک او گلگله ابا لشکری چون هژبر یله که از تخم تورست پرکین و درد بجوید همی روزگار نبرد فرستاد بهری ز گردان بچاج که جوید همی تخت ترکان و تاج سپاهی بسوی بیابان سترگ فرستاد سالار ایشان طورگ پذیرفت زین هر یکی جنگ شاه که بر نامداران ببندند راه جهاندار کیخسرو آن خوار داشت خرد را باندیشه سالار داشت سپاهی که از بردع و اردبیل بیامد بفرمود تا خیل خیل بیایند و بر پیش او بگذرند رد و موبد و مرزبان بشمرند برفتند و سالارشان گستهم که در جنگ شیران نبودی دژم همان گفت تا لشکر نیمروز برفتند با رستم نیوسوز بفرمود تا بر هیونان مست نشینند و گیرند اسبان بدست بسغد اندرون بود یک ماه شاه همه سغد شد شاه را نیک خواه سپه را درم داد و آسوده کرد همی جست هنگام روز نبرد هر آن کس که بود از در کارزار بدانست نیرنگ و بند حصار بیاورد و با خویشتن یار کرد سر بدکنش پر ز تیمار کرد وزان جایگه گردن افراخته کمر بسته و جنگ را ساخته ز سغد کشانی سپه بر گرفت جهانی درو مانده اندر شگفت خبر شد به ترکان که آمد سپاه جهانجوی کیخسرو کینه خواه

شرح و بازنویسی ساده

بخش 409 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).