شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 410 از 993

متن اصلی

همه سوی دژها نهادند روی جهان شد پر از جنبش و گفت و گوی بلشکر چنین گفت پس شهریار که امروز به گونه شد کارزار ز ترکان هر آنکس که فرمان کند دل از جنگ جستن پشیمان کند مسازید جنگ و مریزید خون مباشید کس را ببد رهنمون وگر جنگ جوید کسی با سپاه دل کینه دارش نیاید براه شما را حلال است خون ریختن بهر جای تاراج و آویختن بره بر خورشها مدارید تنگ مدارید کین و مسازید جنگ خروشی بر آمد ز پیش سپاه که گفتی بدرد همی چرخ و ماه سواران بدژها نهادند روی جهان شد پر از غلغل و گفتگوی هر آنکس که فرمان بجا آورید سپاه شهنشه بدو ننگرید هر آن کو برون شد ز فرمان شاه سرانشان بریدند یکسر سپاه ز ترکان کس از بیم افراسیاب لب تشنه نگذاشتندی بر آب وگر باز ماندی کسی زین سپاه تن بی سرش یافتندی براه دلیران بدژها نهادند روی بهر دژ که بودی یکی جنگجوی شدی بارهٔ دژ هم آنگاه پست نماندی در و بام وجای نشست غلام و پرستنده و چارپای نماندی بد و نیک چیزی به جای برین گونه فرسنگ بر صد گذشت نه دژ ماند آباد جایی نه دشت چو آورد لشکر بگلزریون بهر سو بگردید با رهنمون جهان دید بر سان باغ بهار در و دشت و کوه و زمین پرنگار همه کوه نخچیر و هامون درخت جهان از در مردم نیک بخت طلایه فرستاد و کارآگهان بدان تا نماند بدی در نهان سراپردهٔ شهریار جهان کشیدند بر پیش آب روان جهاندار بر تخت زرین نشست خود و نامداران خسروپرست شبی کرد جشنی که تا روز پاک همی مرده برخاست از تیره خاک وزان سوی گنگ اندر افراسیاب برخشنده روز و بهنگام خواب همی گفت با هرک بد کاردان بزرگان بیدار و بسیاردان که اکنون که دشمن ببالین رسید بگنگ اندرون چون توان آرمید همه بر گشادند گویا زبان که اکنون که نزدیک شد بد گمان جز از جنگ چیزی نبینیم راه زبونی نه خوبست چندین سپاه بگفتند وز پیش برخاستند همه شب همی لشکر آراستند سپیده دمان گاه بانگ خروس ز درگاه برخاست آوای کوس سپاهی بهامون بیامد ز گنگ که بر مور و بر پشه شد راه تنگ چو آمد بنزدیک گلزریون زمین شد بسان که بیستون همی لشکر آمد سه روز و سه شب جهان شد پرآشوب جنگ و جلب کشیدند بر هفت فرسنگ نخ فزون گشت مردم ز مور و ملخ چهارم سپه برکشیدند صف ز دریا برآمد بخورشید تف بقلب اندر افراسیاب و ردان سواران گردنکش و بخردان سوی میمنه جهن افراسیاب همی نیزه بگذاشت از آفتاب وزین روی کیخسرو از قلبگاه همی داشت چون کوه پشت سپاه چو گودرز و چون طوس نوذر نژاد منوشان خوزان و پیروز و داد چو گرگین میلاد و رهام شیر هجیر و چو شیدوش گرد دلیر فریبرز کاوس بر میمنه سپاهی هه یک دل و یک تنه منوچهر بر میسره جای داشت که با جنگ هر جنگیی پای داشت بپشت سپه گیو گودرز بود که پشت و نگهبان هر مرز بود زمین کان آهن شد از میخ نعل همه آب دریا شد از خون لعل بسر بر ز گرد سیاه ابر بست تبیره دل سنگ خارا بخست زمین گشت چون چادر آبنوس ستاره غمی شد ز آوای کوس زمین گشت جنبان چو ابر سیاه تو گفتی همی بر نتابد سپاه همه دشت مغز و سر و پای بود همانا مگر بر زمین جای بود همی نعل اسبان سرکشته خست همه دشت بی تن سر و پای و دست

شرح و بازنویسی ساده

بخش 410 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).