شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 411 از 993

متن اصلی

خردمند مردم بیکسو شدند دو لشکر برین کار خستو شدند که گر یک زمان نیز لشکر چنین بماند برین دشت با درد و کین نماند یکی زین سواران بجای همانا سپهر اندر آید ز پای ز بس چاک چاک تبرزین و خود روانها همی داد تن رادرود چو کیخسرو آن پیچش جنگ دید جهان بر دل خویشتن تنگ دید بیامد بیکسو ز پشت سپاه بپیش خداوند شد دادخواه که ای برتر از دانش پارسا جهاندار و بر هر کسی پادشا ار نیستم من ستم یافته چو آهن بکوره درون تافته نخواهم که پیروز باشم بجنگ نه بر دادگر بر کنم جای تنگ بگفت این و بر خاک مالید روی جهان پر شد ازنالهٔ زار اوی همانگه برآمد یکی باد سخت که بشکست شاداب شاخ درخت همی خاک بر داشت از رزمگاه بزد بر رخ شاه توران سپاه کسی کو سر از جنگ برتافتی چو افراسیاب آگهی یافتی بریدی بجنجر سرش را ز تن جز از خاک و ریگش نبودی کفن چنین تا سپهر و زمین تار شد فراوان ز ترکان گرفتار شد بر آمد شب و چادر مشک رنگ بپوشید تا کس نیاید بجنگ سپه باز چیدند شاهان ز دشت چو روی زمین ز آسمان تیره گشت همه دامن کوه تا پیش رود سپه بود با جوشن و درع و خود برافروختند آتش از هر سوی طلایه بیامد ز هر پهلوی همی جنگ را ساخت افراسیاب همی بود تا چشمهٔ آفتاب بر آید رخ کوه رخشان کند زمین چون نگین بدخشان کند جهان آفرین را دگر بود رای بهر کار با رای او نیست پای شب تیره چون روی زنگی سیاه کس آمد ز گستهم نوذر بشاه که شاه جهان جاودان زنده باد مه ما بازگشتیم پیروز و شاد بدان نامداران افراسیاب رسیدیم ناگه بهنگام خواب ازیشان سواری طلایه نبود کی را ز اندیشه مایه نبود چو بیدار گشتند زیشان سران کشیدیم شمشیر و گرز گران چو شب روز شد جز قراخان نماند ز مردان ایشان فراوان نماند همه دشت زیشان سرون و سرست زمین بستر و خاکشان چادر است بمژده ز رستم هم اندر زمان هیونی بیامد سپیده دمان که ما در بیابان خبر یافتیم بدان آگهی تیز بشتافتیم شب و روز رستم یکی داشتی چو تنها شدی راه بگذاشتی بدیشان رسیدیم هنگام روز چو بر زد سر از چرخ گیتی فروز تهمتن کمان را بزه برنهاد چو نزدیک شد ترگ بر سر نهاد نخستین که از کلک بگشاد شست قراخان ز پیکان رستم بخست بتوران زمین شد کنون کنیه خواه همانا که آگاهی آمد بشاه بشادی به لشکر بر آمد خروش سپهدار ترکان همی داشت گوش هر آنکس که بودند خسروپرست بشادی و رامش گشادند دست سواری بیامد هم اندر شتاب خروشان به نزدیک افراسیاب که از لشکر ما قراخان برست رسیدست نزدیک ما مردشست سپاهی بتوران نهادند روی کزیشان شود ناپدید آب جوی چنین گفت با رای زن شهریار که پیکار سخت اندر آمد بکار چو رستم بگیرد سر گاه ما بیکبارگی گم شود راه ما کنونش گمان آنک ما نشنویم چنین کار در جنگ کیخسرویم چو آتش بریشان شبیخون کنیم زخون روی کشور چو جیحون کنیم چو کیخسرو آید ز لشکر دو بهر نبیند مگر بام و دیوار و شهر سراسر همه لشکر این دید رای همان مرد فرزانه و رهنمای بنه هرچ بودش هم آنجا بماند چو آتش ازان دشت لشکر براند همانگه طلایه بیامد ز دشت که گرد سپاه از هوا برگذشت همه دشت خرگاه و خیمست و بس ازیشان بخیمه درون نیست کس

شرح و بازنویسی ساده

بخش 411 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).