شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 414 از 993

متن اصلی

بسان درختی بود تازه برگ دل از کین شاهان نترسد ز مرگ پذر بگذرد کین بماند بجای پسر باشد این درد را رهنمای بزرگان برو آفرین خواندند ورا خسرو پاکدین خواندند که کین پدر بر تو آید بسر مبادی به جز شاه و پیروزگر دگر روز چون خور برآمد ز راغ نهاد از بر چرخ زرین چراغ خروشی برآمد بلند از حصار پر اندیشه شد زان سخن شهریار همانگه در دژ گشادند باز برهنه شد از روی پوشیده راز بیامد ز دژ جهن باده سوار خردمند و بادانش و مایه دار بشد پیش دهلیز پرده سرای همی بود با نامداران بپای ازان پس بیامد منوشان گرد خرد یافته جهن را پیش برد خردمند چو پیش خسرو رسید شد از آب دیده رخش ناپدید بماند اندرو جهن جنگی شگفت کلاه بزرگی ز سر بر گرفت چو آمد بنزدیک تختش فراز برو آفرین کرد و بردش نماز چنین گفت کای نامور شهریار همیشه جهان را بشادی گذار بر و بوم ما بر تو فرخنده باد دل و چشم بدخواه تو کنده باد همیشه بدی شاد و یزدان پرست بر و بوم ما پیش گسترده دست خجسته شدن باد و باز آمدن به نیکی همی داستانها زدن پیامی گزارم ز افراسیاب اگر شاه را زان نگیرد شتاب چو از جهن گفتار بشنید شاه بفرمود زرین یکی پیشگاه نهادند زیر خردمند مرد نشست و پیام پدر یاد کرد چنین گفت با شاه کافراسیاب نشستست پر درد و مژگان پر آب نخستین درودی رسانم بشاه ازان داغ دل شاه توران سپاه که یزدان سپاس و بدویم پناه که فرزند دیدم بدین پایگاه که لشکر کشد شهریاری کند بپیش سواران سواری کند ز راه پدر شاه تا کیقباد ز مادر سوی تور دارد نژاد ز شاهان گیتی سرش برترست بچین نام او تخت را افسرست بابر اندرون تیز پران عقاب نهنگ دلاور بدریای آب همه پاسبانان تخت ویند دد و دام شادان ببخت ویند بزرگان که با تاج و با زیورند بروی زمین مر ترا کهترند شگفتی تر از کار دیو نژند که هرگز نخواهد بما جز گزند بدان مهربانی و آن راستی چرا شد دل من سوی کاستی که بردست من پور کاوس شاه سیاوش رد کشته شد بی گناه جگر خسته ام زین سخن پر ز درد نشسته بیکسو ز خواب و ز خورد نه من کشتم او را که ناپاک دیو ببرد از دلم ترس گیهان خدیو زمانه ورا بد بهانه مرا بچنگ اندرون بد فسانه مرا تو اکنون خردمندی و پادشا پذیرندهٔ مردم پارسا نگه کن تا چند شهر فراخ پر از باغ و ایوان و میدان و کاخ شدست اندرین کینه جستن خراب بهانه سیاوش و افراسیاب همان کارزاری سواران جنگ بتن همچو پیل و بزور نهنگ که جز کام شیران کفنشان نبود سری تیز نزدیک تنشان نبود یکی منزل اندر بیابان نماند بکشور جز از دشت ویران نماند جز از کینه و زخم شمشیر تیز نماند ز ما نام تا رستخیز نیاید جهان آفرین را پسند بفرجام پیچان شویم از گزند وگر جنگ جویی همی بیگمان نیاساید از کین دلت یک زمان نگه کن بدین گردش روزگار جز او را مکن بر دل آموزگار که ما در حصاریم و هامون تراست سری پر ز کین دل پر از خون تر است همی گنگ خوانم بهشت منست برآوردهٔ بوم و کشت منست هم ایدر مرا گنج و ایدر سپاه هم ایدر نگین و هم ایدر کلاه هم اینجام کشت و هم اینجام خورد هم اینجام مردان روز نبرد تراگاه گرمی و خوشی گذشت گل و لاله و رنگ و شی گذشت

شرح و بازنویسی ساده

بخش 414 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).