شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 415 از 993

متن اصلی

زمستان و سرما بپیش اندرست که بر نیزه ها گردد افسرده دست بدامن چو ابر اندرافگند چین بر و بوم ما سنگ گردد زمین ز هر سو که خوانم بیاید سپاه نتابی تو با گردش هور و ماه ور ایدون گمانی که هر کارزار ترا بردهد اختر روزگار از اندیشه گردون مگر بگذرد ز رنج تو دیگر کسی برخورد گر ایدونک گویی که ترکان چین بگیرم زنم آسمان بر زمین بشمشیر بگذارم این انجمن بدست تو آیم گرفتار من مپندار کاین نیز نابود نیست نساید کسی کو نفرسود نیست نبیرهٔ سر خسروان زادشم ز پشت فریدون وز تخم جم مرا دانش ایزدی هست و فر همان یاورم ایزد دادگر چو تنگ اندر آید بد روزگار نخواهد دلم پند آموزگار بفرمان یزدان بهنگام خواب شوم چون ستاره برآفتاب بدریای کیماک بر بگذرم سپارم ترا لشکر و کشورم مرا گنگ و دژ باشد آرامگاه نبیند مرا نیز شاه و سپاه چو آید مرا روز کین خواستن ببین آنزمان لشکر آراستن بیایم بخواهم ز تو کین خویش بهرجای پیدا کنم دین خویش و گر کینه از مغز بیرون کنی بمهر اندرین کشور افسون کنی گشایم در گنج تاج و کمر همان تخت و دینار و جام گهر که تور فریدون به ایرج نداد تو بردار وز کین مکن هیچ یاد و گر چین و ماچین بگیری رواست بدان رای ران دل همی کت هواست خراسان و مکران زمین پیش تست مرا شادکامی کم وبیش تست براهی که بگذشت کاوس شاه فرستم چندانک باید سپاه همه لشکرت را توانگر کنم ترا تخت زرین و افسر کنم همت یار باشم بهر کارزار بهر انجمن خوانمت شهریار گر از پند من سر بپیچی همی و گر با نیاکین بسیچی همی چو زین باز گردی بیارای جنگ منم ساخته جنگ را چون پلنگ چو از جهن پیغام بشنید شاه همی کرد خندان بدوبر نگاه بپاسخ چنین گفت کای رزمجوی شنیدیم سر تا سر این گفت و گوی نخست آنک کردی مرا آفرین همان باد بر تخت و تاج و نگین درودی که دادی ز افراسیاب بگفتی که او کرد مژگان پر آب شنیدم همین باد بر تاج و تخت مبادم مگر شاد و پیروزبخت دوم آنک گفتی ز یزدان سپاس که بینم همی پور یزدان شناس زشاهان گیتی دل افروزتر پسندیده تر شاه و پیروزتر مرا داد یزدان همه هرچ گفت که با این هنرها خرد باد جفت ترا چند خواهی سخن چرب هست بدل نیستی پاک و یزدان پرست کسی کو بدانش توانگر بود زگفتار کردار بهتر بود فریدون فرخ ستاره نگشت نه از خاک تیره همی برگذشت تو گویی که من بر شوم بر سپهر بشستی برین گونه از شرم چهر دلت جادوی را چو سرمایه گشت سخن بر زبانت چو پیرایه گشت زبان پر زگفتار و دل پر دروغ بر مرد دانا نگیرد فروغ پدر کشته را شاه گیتی مخوان کنون کز سیاوش نماند استخوان همان مادرم را ز پرده براه کشیدی و گشتی چنین کینه خواه مرا نوز نازاده از مادرم همی آتش افروختی برسرم هر آنکس که او بد بدرگاه تو بنفرید بر جان بی راه تو که هرگز بگیتی کس آن بد نکرد ز شاهان و گردان و مردان مرد که بر انجمن مر زنی را کشان سپارد بزرگی بمردم کشان زننده همی تازیانه زند که تا دخترش بچه را بفگند خردمند پیران بدانجا رسید بدید آنک هرگز ندید و شنید چنین بود فرمان یزدان که من سرافراز گردم بهر انجمن گزند و بلای تو از من بگاشت که با من زمانه یکی راز داشت

شرح و بازنویسی ساده

بخش 415 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).