شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 418 از 993

متن اصلی

برستم بفرمود پس شهریار پیاده هرآنکس که بد نامدار که پیش اندر آید بدان رخنه گاه همیدون بی نیزه ور کینه خواه ابا ترکش و تیغ و تیر و تبر سوار ایستاده پس نیزه ور سواران جنگی نگهدارشان بدانگه که شد سخت پیکارشان سوار و پیاده بهر سو گروه بجنگ اندر آمد بکردار کوه برخنه در آورد یکسر سپاه چو شیر ژیان رستم کینه خواه پیاده بیامد بکردار گرد درفش سیه را نگون سار کرد نشان سپهدار ایران بنفش بران باره زد شیر پیکر درفش بپیروزی شاه ایران سپاه برآمد خروشیدن از رزمگاه فراوان ز توران سپه کشته شد سر بخت تورانیان گشته شد بدانگه کجا رزمشان شد درشت دو تن رستم آورد ازیشان بمشت چو گرسیو و جهن رزم آزمای که بد تخت توران بدیشان بپای برادر یکی بود و فرخ پسر چنین آمد از شوربختی بسر بدان شارستان اندر آمد سپاه چنان داغ دل لشکری کینه خواه بتاراج و کشتن نهادند روی برآمد خروشیدن های هوی زن و کودکان بانگ برداشتند بایرانیان جای بگذاشتند چه مایه زن و کودک نارسید که زیر پی پیل شد ناپدید همه شهر توران گریزان چو باد نیامد کسی را بر و بوم یاد بشد بخت گردان ترکان نگون بزاری همه دیدگان پر ز خون زن و گنج و فرزند گشته اسیر ز گردون روان خسته و تن بتیر بایوان برآمد پس افراسیاب پر از خون دل از درد و دیده پرآب بران باره بر شد که بد کاخ اوی بیامد سوی شارستان کرد روی دو بهره ز جنگاوران کشته دید دگر یکسر از جنگ برگشته دید خروش سواران و بانگ زنان هم از پشت پیلان تبیره زنان همی پیل بر زندگان راندند همی پشتشان بر زمین ماندند همه شارستان دود و فریاد دید همان کشتن و غارت و باد دید یکی شاد و دیگر پر از درد و رنج چنانچون بود رسم و رای سپنج چو افراسیاب آنچنان دید کار چنان هول و برگشتن کارزار نه پور و برادر نه بوم و نه بر نه تاج و نه گنج و نه تخت و کمر همی گفت با دل پر از داغ و درد که چرخ فلک خیره با من چه کرد بدیده بدیدم همان روزگار که آمد مرا کشتن و مرگ خوار پر از درد ازان باره آمد فرود همی داد تخت مهی را درود همی گفت کی بینمت نیز باز ایاروز شادی و آرام و ناز وزان جایگه خیره شد ناپدید تو گفتی چو مرغان همی بر پرید در ایوان که در دژ برآورده بود یکی راه زیر زمین کرده بود ازان نامداران دو صد برگزید بران راه بی راه شد ناپدید وزآنجای راه بیابان گرفت همه کشورش ماند اندر شگفت نشانی ندادش کس اندر جهان بدان گونه آواره شد در نهان چو کیخسرو آمد درایوان اوی بپای اندر آورد کیوان اوی ابر تخت زرینش بنشست شاه بجستنش بر کرد هر سو سپاه فراوان بجستند جایی نشان نیامد ز سالار گردنکشان ز گرسیوز و جهن پرسید شاه ز کار سپهدار توران سپاه که چون رفت و آرامگاهش کجاست نهان گشته ز ایدر پناهش کجاست ز هر گونه گفتند و خسرو شنید نیامد همی روشنایی پدید بایرانیان گفت پیروز شاه که دشمن چو آواره گردد ز گاه ز گیتی برو نام و کام اندکیست ورا مرگ با زندگانی یکیست ز لشکر گزین کرد پس بخردان جهاندیده و کار بین موبدان بدیشان چنین گفت کباد بید همیشه بهر کار با داد بید در گنج این ترک شوریده بخت شما را سپردم بکوشید سخت نباید که بر کاخ افراسیاب بتابد ز چرخ بلند آفتاب

شرح و بازنویسی ساده

بخش 418 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).