شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 42 از 993

متن اصلی

ترا دایه گر مرغ شاید همی پس این پهلوانی چه باید همی گر آهوست بر مرد موی سپید ترا ریش و سرگشت چون خنگ بید پس از آفریننده بیزار شو که در تنت هر روز رنگیست نو پسر گر به نزدیک تو بود خوار کنون هست پروردهٔ کردگار کزو مهربانتر ورا دایه نیست ترا خود به مهر اندرون مایه نیست به خواب اندرون بر خروشید سام چو شیر ژیان کاندر آید به دام چو بیدار شد بخردانرا بخواند سران سپه را همه برنشاند بیامد دمان سوی آن کوهسار که افگندگان را کند خواستار سراندر ثریا یکی کوه دید که گفتی ستاره بخواهد کشید نشیمی ازو برکشیده بلند که ناید ز کیوان برو بر گزند فرو برده از شیز و صندل عمود یک اندر دگر ساخته چوب عود بدان سنگ خارا نگه کرد سام بدان هیبت مرغ و هول کنام یکی کاخ بد تارک اندر سماک نه از دست رنج و نه از آب و خاک ره بر شدن جست و کی بود راه دد و دام را بر چنان جایگاه ابر آفریننده کرد آفرین بمالید رخسارگان بر زمین همی گفت کای برتر از جایگاه ز روشن روان و ز خورشید و ماه گرین کودک از پاک پشت منست نه از تخم بد گوهر آهرمنست از این بر شدن بنده را دست گیر مرین پر گنه را تو اندرپذیر چنین گفت سیمرغ با پور سام که ای دیده رنج نشیم و کنام پدر سام یل پهلوان جهان سرافرازتر کس میان مهان بدین کوه فرزند جوی آمدست ترا نزد او آب روی آمدست روا باشد اکنون که بردارمت بی آزار نزدیک او آرمت به سیمرغ بنگر که دستان چه گفت که سیر آمدستی همانا ز جفت نشیم تو رخشنده گاه منست دو پر تو فر کلاه منست چنین داد پاسخ که گر تاج و گاه ببینی و رسم کیانی کلاه مگر کاین نشیمت نیاید به کار یکی آزمایش کن از روزگار ابا خویشتن بر یکی پر من خجسته بود سایهٔ فر من گرت هیچ سختی بروی آورند ور از نیک و بد گفت وگوی آورند برآتش برافگن یکی پر من ببینی هم اندر زمان فر من که در زیر پرت بپرورده ام ابا بچگانت برآورده ام همان گه بیایم چو ابر سیاه بی آزارت آرم بدین جایگاه فرامش مکن مهر دایه ز دل که در دل مرا مهر تو دلگسل دلش کرد پدرام و برداشتش گرازان به ابر اندر افراشتش ز پروازش آورد نزد پدر رسیده به زیر برش موی سر تنش پیلوار و به رخ چون بهار پدر چون بدیدش بنالید زار فرو برد سر پیش سیمرغ زود نیایش همی بفرین برفزود سراپای کودک همی بنگرید همی تاج و تخت کئی را سزید برو و بازوی شیر و خورشید روی دل پهلوان دست شمشیر جوی سپیدش مژه دیدگان قیرگون چو بسد لب و رخ به مانند خون دل سام شد چون بهشت برین بران پاک فرزند کرد آفرین به من ای پسر گفت دل نرم کن گذشته مکن یاد و دل گرم کن منم کمترین بنده یزدان پرست ازان پس که آوردمت باز دست پذیرفته ام از خدای بزرگ که دل بر تو هرگز ندارم سترگ بجویم هوای تو ازنیک و بد ازین پس چه خواهی تو چونان سزد تنش را یکی پهلوانی قبای بپوشید و از کوه بگزارد پای فرود آمد از کوه و بالای خواست همان جامهٔ خسرو آرای خواست سپه یکسره پیش سام آمدند گشاده دل و شادکام آمدند تبیره زنان پیش بردند پیل برآمد یکی گرد مانند نیل خروشیدن کوس با کرنای همان زنگ زرین و هندی درای سواران همه نعره برداشتند بدان خرمی راه بگذاشتند

شرح و بازنویسی ساده

بخش 42 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).